پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 8:08 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٧
و بعد هم خنده « که از پسر من خاطرجمع باشین، منتها هیچ کس رو از من رو سفت تر پیدا نکردن
کنان صورت ها ما را بوسید و به خدا سپرد و رفت.
«!؟ شما فهمیدین خانم جون چی می گفت » : من که هنوز سر در نیاورده بودم با تعجب به محمد گفتم
محمد سرش را بلند کرد، صورتش هنوز سرخی شرم داشت، با تحسین و محبت نگاهم کرد. خندید و
تو هم می »: سرش را به علامت مثبت بودن جوابم تکان داد، و وقتی پرسش را توي نگاهم دید گفت
بعد دستم را گرفت و کنار خودش نشاند و همان طور که دستم توي « فهمی خانم مهناز کاشانی
دستش بود با من حرف می زد.
آن شب تا سپیده ي صبح توي اتاق عقد نشستیم و حرف زدیم و من چقدر زود ترسم از محمد
ریخت. احساس می کردم این محمد با آن محمد، برادر زري که در فکر من بود چقدر فرق دارد.
محمد حرف می زد و من مشتاق گوش می دادم. آن شب به من گفت که مرا از وقتی عقلش رسیده
اوایل، وقتی بچه بودم، فقط دوست داشتم مواظبت باشم، اما نمی دونستم » : دوست داشته. می گفت
برایم از خاطره هایش می گفت و «. چرا. بعد کم کم که بزرگتر شدم و تو بزرگتر شدي، فهمیدم چرا
من ذوق زده و با شور و شوق گوش می دادم. از روزهایی می گفت که اصلاً خودم به یاد نداشتم و
چقدر لذت می بردم وقتی احساسش را نسبت به خودم از زبان او می شنیدم.
آن شب محمد بود و صداي گرم و خوش آهنگ و حرف هاي شیرینش و من مبهوت آن همه عشق
بودم که یکباره قلبم را در خود غرق می کرد.
wWw.98iA.Com