0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:03 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٩
محکم کف زده بود از خنده ریسه رفتیم. وقتی تقریباً ساکت شد، خانم جون دوباره رو به محترم خانم
و حاج آقا کرد و گفت:
- در ضمن حاج آقا، ما وظیفه مونه عیب و ایراد دخترمون رو خودمون راست و حسینی بگیم که پس
فردا باعث گله گزاري نشه!
با این حرف خانم جون نفس من تقریباً بند آمد.
- دختر ما تا الان پاش به آشپزخونه نرسیده و پخت و پز اصلا نمی دونه چی هست. از تاریکی و
سوسک هم مثل دیو دو سر می ترسه. یک سجاف یقه رو هم سه روز طول می کشه، تا بلکه خدا و
پیغمبر کمک کنن و درست کنه.
باز صداي خنده بود و جواب حاج آقا:
- عیبی نداره، مادر شوهرش هم کم غذاي سوخته به ما نداده و از خیاطی هم فقط پارچه خریدنش رو
بلده.
حالا این حرف ها » با اعتراض و خنده ي محترم خانم همه می خندیدند غیر از من، که فکر می کردم
اما خانم جون دست بردار نبود و ادامه داد: «!؟ جلوي همه گفتن داره
- خلاصه حاج آقا گفتم که بدونین بچه ي ما ترسوست، اگه یه وقت حرفشون شد، محمد آقا بچه ي
مارو شب و شوم تنها نگذاره.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها