پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 8:02 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٧
- اول باید آروم بشی. چرا این قدر می لرزي؟ من هنوزم محمدم، برادر زري که مسئله هاي ریاضی
ات رو حل می کرد. فرقی کردم؟!
چقدر لحن صدایش گرم و آرامش بخش بود. دوست داشتم ساعت ها حرف بزند و گوش کنم، ولی
ساکت شد و منتظر بود. نمی دانستم چه بگویم.
سرم را بلند کردم و با لبخندي که ناخودآگاه صورتم را پوشانده بود «!؟ مهناز خانم » : دوباره گفت
نگاهش کردم. باز نگاهمان براي چند ثانیه توي چشم هاي هم ماند و این بار او با لبخند سرش را
و بعد شروع به صحبت کرد. او می گفت، ولی من فقط « خوب حالا بهتر شد » : پایین انداخت و گفت
محو صدا و لحن حرف زدنش بودم. براي همین هم بیشتر حرف هایش را نمی فهمیدم. فقط توي این
فکر بودم که حرف هایش که تمام شد، من چی باید بگویم. واقعا که آقاجون راست می گفت، هنوز
بچه بودم. من به تن صداي محمد گوش می کردم نه حرف هایش. مثل بچه اي ك به آهنگ لالایی
گوش می کند نه به مفهومش. من چه می دانستم از شوهرم و زندگی چه می خواهم که حالا بتوانم
حرف هاي محمد را بفهمم و با معیار هاي خودم بسنجم.
وقتی حرف هایش تمام شد و منتظر ماند، با چه جان کندن و تته پته اي گفتم حرف هایش را فهمیدم
و قبول دارم. حرف هایی که شاید نصف بیشترش را نفهمیده بودم! و او هم شاید نارسایی کلام مرا
پاي خجالتم گذاشت و آن شب گذشت.
در عرض یک هفته بعدي ما دو بار دیگر با هم صحبت کردیم و براي شب جمعه ي هفته ي بعد قرار
بله بران گذاشته شد. توي دل من و خانه ي ما چه شور و شوقی بود. خانم جون از همه خوشحال تر
wWw.98iA.Com