0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:07 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٢
- مامان توروخدا بگذار محمد را صدا کنم.
ولی محترم خانم گفت:
- نه، باشه روز عقد، یکدفعه ذوق کنه.
راست هم می گفت. محمد آن روز واقعا ذوق کرد. روز عقد وقتی دنبالم آمد به آرایشگاه، من با
آرایش و لباس باز از خجالت و اضطراب سرم را پایین انداختم، اما سلام محمد چنان کشیده و بلند و
توام با حیرت بود که ناخودآگاه از آهنگ صدایش سر بلند کردم.
وقتی چادر سفیدي که همراهش بود روي سرم انداخت آن قدر پایین آورد که دیگر جایی را نمی
«؟ من جایی رو نمی بینم، چطوري راه بیام » : دیدم با خنده پرسیدم
و دستم را گرفت. « تو صورتت را بپوشان، بردنت با من » : او گفت
چه احساس آرامشی از گرماي دست هایش که براي اولین بار حسشان می کردم یکباره به جانم
ریخت. توي دست هاي مردانه و قوي او، دست من مثل دست یک بچه بود و او هم درست مثل اینکه
بچه اي را راه ببرد، مرا همراه خودش می برد.
دم خانه مان خیلی شلوغ بود. خانه ي ما مجلس زنانه بود و خانه ي آن ها مردانه. همراه محمد که
کمکم می کرد وارد خانه شدم و توي دود اسپند و هلهله و سر و صداي زیاد گم شدم. آن قدر دور و
برم شلوغ بود و چشم ها و صورت هاي خندانِ شاد آشنا و ناآشنا دورم را گرفته بود که گیج گیج
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها