0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:03 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٨
بود و با حرف هاي با مزه اش همراه صداي خنده هاي امیر شادي را چند برابر می کرد. زري روي
پا بند نبود و حالا که مریم آمده بود، توي جمع سه نفریمان شادي بی نهایت بود و روزها سریع می
گذشت.
شب بله بران آقاجون همه را براي شام دعوت کرد. چه برو و بیا و شلوغ پلوغی بود و در عین حال
صفا و صمیمیت دو خانواده که شیرینی همه چیز را چند برابر می کرد. محترم خانم مرتب سر می زد
که اگر کاري هست کمک کند و من و زري برعکس از شلوغی استفاده می کردیم و از زیر کار در
می رفتیم. آن وقت خانم جون که بیکار بود و حواسش جمع، مچمان را می گرفت.
الان که سال ها گذشته، حاضرم چندین سال از عمرم را بدهم و یک بار دیگر آن روزها برگردد تا
من این بار، قدر لحظه لحظه ي آن ساعت ها را بدانم، به هر حال مراسم بله بران بی نهایت راحت و
صمیمی برگزار شد، نه علم و اشاره اي نه چک و چونه اي، هیچی. وقتی حاج آقا اختیار را به خانم
همه ساکت شدند. خانم جون با شیرین زبانی خاص خودش « هرچی شما بگین » : جون داد و گفت
حاج آقا با خوشرویی گفت: «. دختر مال خودتونه، هر گلی زدید به سر خودتون زدید » : گفت
ولی خانم جون -آنطور که بعداً خودش «. عروسم تخم چشمم هم وزنش طلا هم بگین حرفی ندارم »
گفت- به ملاحظه ي الهه فوري گفت:
- هرچه مهر عروس اولتونه مهر دختر ما، که دو تا جاري با هم حرفشون نشه.
آن وقت صداي خنده و کف زدن همه با هم قاطی شد. من و زري که از پشت پرده ها اتاق را نگاه
می کردیم از کار زري که یادش رفته بود یواشکی داریم توي اتاق را نگاه می کنیم و ناخودآگاه
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها