پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 8:01 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۵
- توروخدا نگاه کن، دستاش انگار از زیر یخ دراومده. بیا با خودم بریم مادر جون. این شتر در خونه
ي هر دختري خوابیده، حالا تازه ما غریبه نیستیم، با هم شناسیم. اگه تا حالا چشممون به هم نیفتاده
بود چه کار می کردي؟!
پیش خودم فکر می کردم شاید اگر نمی شناختمتان راحت تر بودم. توي حیاط هیچ جوري نتونستم
همان طور سر به زیر و با صداي « حاج آقا اینم عروست » : سرم را بالا بگیرم، محترم خانم که گفت
« سلام حاج آقا » : لرزان گفتم
- سلام بابا. ما منتظر بودیم عروسمون چایی بیاره ولی خبري نشد!
خانم جون گفت:
- الان حاج آقا، همین الان میاره، دختر ما توي چایی دم نکشیده ریختن استاده.
همه زدند زیر خنده و من همراه زري رفتم که چاي بیاورم. وقتی تعارف چاي تمام شد، حاج آقا قبل
از اینکه من هم بنشینم، گفت:
- خانم جون، با اجازه شما و حاج عباس بهتر نیست تا ما چایی می خوریم بچه ها حرف هاشون رو
بزنن؟!
خانم جون گفت:
- دختر و پسر هر دو مال خود شمان، مختارین، اجازه مام دست شما.
بعد با مهربانی و چشم هایی پر از شیطنت رو به من گفت:
wWw.98iA.Com