0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:04 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴١
فصل پنجم
پانزده روز بعدي مثل برق گذشت. دیگر خواب و خوراك همه قاطی شده بود. همه مشغول خرید و
دوخت و دوز و تدارك مقدمات عقد بودیم. اولین چیزي که خریدیم آینه شمعدان و قرآنی بزرگ
بود. یک آینه بزرگ طلایی با شمعدان هاي پایه بلندي که پنج حباب تراش دار لب طلایی روي هر
کدام داشت. بعد، حلقه ي نامزدي که بی نهایت دوستش داشتم. حلقه اي ظریف که یک نگین
برجسته داشت و حلقه ي محمد که آخر سر باز خودم انتخاب کردم حلقه اي تقریبا پهن بود که
رویش سه تا نگین مورب داشت. لباسم را مادر مریم دوخت و الحق خیلی زحمت کشید و من و زري
و مریم و مهتاب روي آن مروارید دوزي کردیم. یک لباس بلند سفید با آستین هاي پفی بود که از
بالاي آرنج چسبان می شد و به یک هفت روي دستم ختم می شد. سر شانه هاي لباس باز بود و بالا
تنه اش از روي سینه تا کمر چسبان و از روي کمر دامن پفی بلندي بود که دنباله اش روي زمین می
کشید. مروارید و منجوق و ملیله هاي روي لباس توي نور درخششی خیره کننده داشت و من خودم
شاید از همه بیشتر از تماشایش لذت می بردم. روزي که لباس تمام شد و پوشیدمش، چقدر زري و
مریم هلهله کردند و سر و صدا راه انداختند. مادرم و خانم جون غرق لذت و مهر نگاهم می کردند و
محترم خانم و فاطمه خانم با تحسین و اشتیاق. محترم خانم با محبتی مادرانه و ذوق زده در حالی که
چندین بار مرا بوسید، زنجیر گردنش را به عنوان شاباش گردنم انداخت و مادرم در حالی که قطره
اشکی کنار چشم هایش لانه کرده بود، قربان صدقه ام می رفت و اسپند دود می کرد. زري که روي
پا بند نبود التماس کنان گفت:
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها