پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 8:01 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣۴
- زري من رویم نمی شه بیام بیرون.
زري با تعجب گفت:
- دیوونه، مگه عقل از سرت پریده، مامان باباي من یک شبه شاخ در آوردن؟! یا از مامان و باباي
خودت خجالت می کشی؟ اصلا فکر نکن اومدن خواستگاري، فکر کن اومدن مهمونی.
- نمی تونم، به خدا زري خودمم نمی دونم چه مرگمه، این قدر که تنم می لرزه نمی تونم روي پا
وایسم.
هرچه اصرار زري بیشتر می شد اضطراب من هم چند برابر می شد. بالاخره خانم جون صدا
« .... مهناز؟ زري خانم »: زد
به زري اشاره کردم که جواب بدهد. زري بد و بیراه گویان رفت و چند دقیقه بعد همراه مادرم و
محترم خانم برگشت. محترم خانم گفت:
- وا، مهناز جون چرا رنگت این قدر پریده، والله به خدا ما همون آدم هاي قبلی هستیم. اسم خواستگار
رویمون اومده ترسناك شدیم؟!
و من ناچار دستم را به محترم خانم که دست دراز کرده بود « نه بابا این حرف ها چیه » : مادرم گفت
دادم و بلند شدم. محترم خانم گفت:
wWw.98iA.Com