0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:07 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٣
مثل آدم هاي توي خواب باورم نمی شد این منم توي این لباس و کنار محمد و نشسته بر سفره ي
عقد!
آقا آمد و قرآن را به دست من و محمد دادند. وقتی خطبه را می خواندند خاله به آرامی سر در گوشم
من که چشمم دنبال خانم جون و مادرم بود چه حال «! تا سه بار نخوانده بله نگی » گذاشت و گفت
عجیبی داشتم، انگار تازه باورم می شد دارم شوهر می کنم و با این کلمات زندگی ام عوض می شود و
« همه کسِ من می شه محمد » به قول خانم جون
یک آن فکر کردم اگر محمد عوض شود. اگر بداخلاق شود، اگر دیگر دوستم نداشته باشد، یا اگر
اصلا خودم پشیمان شوم چه؟! مثل کسی که دارد از جایی پرت می شود دلم می خواست از کسی
کمک بخواهم. ناخودآگاه دست محمد را از زیر قرآن محکم گرفتم. می خواستم به کسی پناه ببرم.
فقط برگشتم و نگاهش کردم. نمی دانم «؟ چی شده » : باز ترسیده بودم. محمد آرام توي گوشم گفت
چه حس کرد که تنها آهسته انگشت هایم را فشار داد و من قلبم آرام گرفت. خاله یواش بازویم را
اما محمد همان بار اول محکم و بلند، بله گفت .« بله » : و من گفتم « دفعه ي سومه » فشار داد که یعنی
و صدایش توي هلهله و شلوغی زن ها گم شد.
بدون این که متوجه باشم دست محمد را رها نمی کردم. خانم جون به هواي روبوسی توي گوشم
و من متعجب به دست « ننه این قدر خودتو نچسبون، دستشو ول کن مردم حرف در می آرن » : گفت
هایمان نگاه کردم. کمی فاصله گرفتم ولی دستش را رها نکردم دیگر مهم نبود، با خودم گفتم
«. بگذار حرف دربیارن »
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها