0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:07 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴۴
از مراسم عقدم هرچه به یاد دارم انگار پشت مه پنهان است.قوم و خویش هاي محمد و خودم، غریبه
و آشنا، صورت هاي مهربان و خندان و هدیه هاي مختلف که دست و انگشت ها و گردنم را پر
کرده بود، همه مثل فیلمی تند که جزئیاتش یادم نباشد، توي ذهنم، مبهم و تار است. برعکس شب
عقد را به وضوح به خاطر دارم. انگار همین دیشب بود. وقتی مهمان ها رفتند، حاج آقا و محترم خانم
و « با اجازه شما » : صورت هاي ما را بوسیدند، بعد حاج آقا رو به مادرم و خانم جون و آقا جون گفت
دست مرا توي دست محمد گذاشت و گفت:
- ایشالله که شب عروسیتون هم خودم دست به دستتون بدم. دعا می کنم که به پاي هم پیر بشین و
من تا زنده ام یک دو جین نوه هایم را ببینم.
فقط یک حرف مونده که خانم جون از قول ما بهتون می گه و » : بعد سرش را نزدیک آورد و گفت
«!؟ باشه آقا » و در حالی که انگار بیشتر منظورش محمد باشد پرسید «. ایشالله که رو سفیدمون کنین
و خم شد که دست حاج آقا را ببوسد ولی حاج آقا نگذاشت. محمد را « چشم » : محمد شرمگین گفت
محکم در آغوش گرفت، صورتش را بوسید و باز دعاي خیري کرد و کنار رفت تا محترم خانم و
سایرین هم به نوبت از ما خداحافظی کنند.
نمی دانم چرا وقتی آقاجون و مادرم جلو آمدند، و آقاجون خواست صورتم را ببوسد، زدم زیر گریه.
هم خوشحال بودم هم غمگین. دلم می خواست از پدر و مادر مهربانم تشکر کنم. با اینکه قرار نبود از
آن ها جدا شوم، مثل کسانی که سفري دور در پیش دارند، دلتنگ شده بودم. آقاجون هم در حالی که
بغض کرده بود گونه ها و پیشانی ام را بوسید. آرزوي خوشبختی کرد و بعد از اینکه صورت محمد را
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها