0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
جمعه 24 دی 1389  6:37 AM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٨
دارد، انگار وجود آدم را براي خودش هم عزیز و دوست داشتنی می کند و من آن روز این حالت را
داشتم. براي اولین بار این حس شیرین را تجربه می کردم، حس این که براي یک نفر عزیزم: محمد
دوستم دارد.
شاید او هم دیشب به من فکر می کرده و حالا که براي نماز بیدار شده؟.... یعنی الان او هم بیدار
است؟
آن روز پنج شنبه بود و ما کلاس خیاطی نداشتیم. دلم می خواست زري بیاید و بفهمم توي خانه ي
آن ها چه خبر است. یا لااقل محترم خانم بیاید. ولی هیچ خبري نبود. کاش لااقل مریم بود. دلم می
خواست با یکی حرف بزنم. حالا چه موقع مسافرت رفتن بود؟! یکدفعه از بی معرفتی خودم خنده ام
گرفت. الان یک هفته بود مریم مسافرت بود، ولی چون زري پیشم بود، اصلاً یاد مریم نیفتاده بودم،
اما حالا که تنها شده بودم!..... راستی که عجب دوست با معرفتی بودم!
مریم دوست مشترك من و زري بود که چهار سالی می شد با هم دوست بودیم. خانه شان نسبتا دور
بود. منتها چون مسیرمان یکی بود، اول توي مدرسه و بعد در راه رفت و برگشت بیشتر آشنا شدیم و
یک بار که مادر سفره ي نذري داشت مریم و خانواده اش را هم دعوت کردم و باب آشنایی
خانوادگی باز شد و یواش یواش مریم دوست صمیمی من و زري و مادرش اکرم خانم دوست و در
عین حال خیاط مادرم و محترم خانم شد.
با صداي زنگ از جا پریدم. حتما زري بود. علی که سلام کرد، مطمئن بودم زري جواب می دهد، ولی
اشتباه کرده بود. خاله ام بود.
wWw.98iA.Com

 

پایان فصل سوم

ادامه دارد.........................

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها