0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:00 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٠
- داشتم سجاف یقه رو درست می کردم بیام با زري جا دکمه بزنم.
خانم جون گفت:
- این سجاف هم که ماشاالله الان دو روزه درست نمی شه.
محترم خانم با خنده گفت:
- زري هم آخر لج کرد، گذاشت کنار.
خانم جون گفت:
- لابد سجاف یقه ي اونم بر نمی گرده تو؟
محترم خانم جواب داد:
- چرا برگشته، لایی رو اشتباه چسبونده خراب شده.
خاله گفت:
- حالا اولشه، آدم یه شبه که خیاط نمی شه.
خلاصه بحث درباره ي خیاطی بالا گرفت. حالا چه موقع این جور بحث ها بود؟! این هم شانس من
هول نبودم، دلم می «!؟ خجالت بکش چرا این قدر هولی » . است. یکدفعه خودم به خودم تشر زدم
خواست بدانم آخرش چه می شود؟ این بی صبري و عجولی هم یک جور مرض است که از بچگی
گرفتارش بودم.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها