پاسخ به:رمان دالان بهشت
جمعه 24 دی 1389 6:35 AM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۴
داشته. منتها مشکل از آن جا پیش آمده بود که اولاً توي خانواده هایی مثل ما رسم نبود خود پسر با
دختري آشنا شود و ثانیاً اینکه دختري هم آزادي داشته باشد که با پسري آشنایی برقرار کند چیزي
و حاج «. مادرم اینا میگن ما اصلا خانوادگی به هم نمی خوریم » : غیر قابل قبول بود. زري می گفت
آقا هم که در عین مهربانی و خوش قلبی خیلی با جذبه و جدي بود و توي خانه شان حرف حرف او
بود، مخالف صد در صد قضیه بود. حاج آقا معتقد بود مهدي می تواند براي همسري دختر خیلی
بهتري انتخاب کند. مهدي معتقد بود که بهتر بودن از نظر او زمین تا آسمان با نظر حاج آقا فرق می
کند. حاج آقا می گفت: خود مهدي هم آخر سر نمی تواند با دختري که این قدر آزاد بزرگ شده
زندگی کند و تازه در صورت ادامه ي زندگی رنگ خوشبختی و آرامش را نخواهد دید و پس فردا
توي سر و کله ي خودش خواهد زد، اما حالا عقلش نمی رسد. مهدي می گفت زمانه عوض شده و
طرز فکر او خیلی با پدر و خانواده اش فرق می کند.
مخالفت حاج آقا از وقتی خود دختر و خانواده اش را دیده بود خیلی سخت تر شده بود و می گفت:
این دختر مثل ماري خوش خط و خال است و با پررویی عقل مهدي را دزدیده و .... . خلاصه بیچاره
محترم خانم هم مثل همه ي مادر ها میان این کشمکش گیر افتاده بود، از طرفی سعی می کرد دل
حاج آقا را به خاطر مهدي نرم کند و از طرفی سعی خودش را براي سر عقل آوردن مهدي می کرد
که در هیچ مورد هم موفق نمی شد.
شاید بیشتري سختی کار و کنار نیامدن مهدي و حاج آقا به این دلیل بود که مهدي از نظر خلق و
خو خیلی به حاج آقا شباهت داشت: مثل پدرش جدي، مصمم و حرف حرف خودش بود. این بود که
هرچه حاج آقا کارشکنی می کرد که ازدواج سر نگیرد، مهدي مصمم بود که به هر قیمتی این کار را
wWw.98iA.Com