0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
جمعه 24 دی 1389  6:34 AM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت


صفحھ ٢١


ناخودآگاه لبم را گاز گرفتم و سرم را پایین انداختم. این بار دیگر واقعاً خجالت کشیدم، چون می


مادر این که نشد، تو » : ترسیدم خانم جون از نگاهم پی به شوق درونی ام ببرد. ولی خانم جون گفت


چرا هی رنگ و وارنگ می شی؟! منم و تو، کار حلال و شرعی و عرفی هم هست، خدایی نکرده


«!؟ دزدي و هیزي نیست که خجالت بکشی، یک کلام بگو آره یا نه


من نمی دونم هرچی شما » : با موذیگري باز خودم را لوس کردم و بعد از چند لحظه مکث آرام گفتم


«. و آقاجونم بگین


خودم از خودم حرصم گرفت، آخه موذي اگه حرف هایشان را نشنیده بودي، باز هم این قدر محکم


«!؟ هرچی شما بگین » می گفتی


مارو بگذار کنار. ما حتما راضی بودیم که از تو سوال می کنیم. خودت چی می » : خانم جون گفت


«؟ گی؟ محمد رو قبول داري


سرم را بلند کردم ولی نتوانستم حرفی بزنم و دوباره سرم را پایین انداختم، در حالی که نمی توانستم


سکوت علامت رضاست، ولی » : جلوي لبخند زدنم را بگیرم. خانم جون آهی کشید و با خنده گفت


نگذاشتم حرفش تمام شود و خودم را انداختم توي بغل «... این قندي که توي دل تو آب می کنن


خانم جون و با صدایی که سعی می کردم رنجیده باشد گفتم:


- ا خانم جون.


اي مادر اونی که شما توي آینه می » : خانم جون همان طور که به موهایم دست می کشید گفت


و خندان و با آرامی همان «. بینین، ما توي خشت خام می بینیم. این موها که توي آسیاب سفید نشده


wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها