0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
جمعه 24 دی 1389  6:34 AM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٨
نه مادر، مردم هزارجور حرف در می آرن. این ها راه دور نیستن که سالی » : خانم جون فوري گفت
یکدفعه همدیگه رو ببینن. دو تا در اون طرف ترن... . همین جوري روزي دو سه دفعه مهناز می ره
اونجا، دو سه دفعه زري می آد، ولی وقتی اسم بگذارن هزار تا حرف توش در می آد. باید محرم بشن،
یکدفعه ساکت شد. مثل اینکه ملاحظه ي حضور امیر را کرد. امیر هم «. ... منتها شرط می کنیم که
«. من رفتم بخوابم » : که خودش متوجه شده بود گفت
وایسا مادر، اصلاً می خواستم اینو ازت بپرسم که تو این قدر یار غاري با این محمد » : خانم جون گفت
«!؟ آقا، اخلاقش که با هم هستین چه جوریه؟! آقا هست؟! سر به زیره
امیر خندید و گفت:
- خاطرتون جمع، از اینم که شما می بینین آقا تره، من این قدر که از محمد مطمئنم از خودم نیستم.
«!؟ وا، دیگه چی؟! مگه خودت چته » : مادرم با ناراحتی گفت
«!؟ هیچی بابا مثال زدم. دیگه امر و فرمایشی نیست، زحمت رو کم کنم » : امیر خندان گفت
امیر که دور می شد همان طور که همه از پشت سر با مهربانی نگاهش می کردند، خانم جون با
آقا، چشم شما روشن، مثل اینکه پسرت هم براي خودش آبی گل گرفته و » : شیطنتی خاص گفت
«! شما خبر نداري
مادر گفت: «..... اي بابا، فقط خدا می دونه تو کلّه این ها چه خبره » : آقاجون هم خندید و گفت
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها