0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
جمعه 24 دی 1389  6:35 AM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٢
پاشو، دیگه وقتشه خودت بچه بغل بگیري زن گنده، » : طور که مرا از خود دور می کرد، اضافه کرد
با سختی از جا بلند شد و راه افتاد و دور شد. «. نه اینکه توي بغل من خودتو قایم کنی
من ماندم و یک دنیا فکر و خیال از عالمی که درش تازه به روي من باز شده بود. آن شب اولین شب
عمرم بود که خوابم نمی برد. براي اولین بار بعد از این که همه خوابیدند، بیدار بودم و از پشت پنجره
ستاره ها را نگاه می کردم و به گذشته ها فکر می کردم، به اولین روزهاي آشناییم با زري، به محله و
کوچه ي با صفایمان، به حاج آقا و محترم خانم و مهربانیشان، به اینکه توي این خانه و این کوچه
بزرگ شده بودم، به روزي که براي اولین بار به مدرسه رفتم و بوي اولین روز مهر ماه که احساس
کرده بودم، به خوشی ها و ناخوشی هایی که توي این خانه و محله دیده بودم. به روزي که
مادربزرگ زري مرده بود و من که فقط هشت سالم بود از شلوغی و جنازه و صداي جیغ زن ها
ترسیده بودم و محمد که آرام با چشم هاي اشک آلود مرا از شلوغی دور کرده و برده بود پیش زري
که توي راه پله هاي پشت بام نشسته بود و گریه می کرد. آن روز من و زري و محمد و امیر، چهار
تایی روي پله ها کنار هم چقدر گریه کرده بودیم و به سه سال بعد وقتی عروسی خواهر بزرگ
محمد بود: خانه ي ما مجلس مردانه بود، وقتی ومن و زري دو سه بار براي بردن وسایلی که مادر و
حق ندارین هی » خانم جون لازم داشتند به خانه رفته بودیم، محمد هردومان را دعوا کرده و گفته بود
و من چقدر از او بدم آمده بود که توي خانه ي خودمان دعوایم کرده بود. به همین « بیایین تو مردونه
دو سال قبل فکر می کردم که یک روز گرم تابستان با زري توي حیاط دنبال هم می کردیم و با سر
و صدا و هیاهو به همدیگر آب می پاشیدیم که یکدفعه در زده بودند و ما هر دو خیس آب فکر
کرده بودیم مادر و محترم خانم هستند که از روضه برگشته اند، در را بی پروا باز کرده بودیم و در
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها