0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:00 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣١
دبر شده، پنج شنبه س، حاج آقا این ها زود می آن. برم ناهارو » : بالاخره محترم خانم بلند شد و گفت
از خاله و خانم جون خداحافظی کرد و من و مادر تا دم در براي بدرقه رفتیم که محترم «. آماده کنم
خانم نگاهی با محبت به من کرد و گفت:
- ملیحه خانم، بالاخره ما بیاییم سراغ عروسمون یا نه؟!
سرم را زیر انداختم، ولی نتوانستم جلوي لبخند زدنم را بگیرم و می دانستم صورتم هم باز قرمز شده.
مادر جواب داد:
- قدمتون روي چشم. عباس آقا گفت، کی از حاج آقا این ها بهتر؟ اجازه ما هم دست شماست.
مهنازم انگار زري جون، محمد آقام انگار امیر خودمون.
- پس اگه عیبی نداره امشب سر شب مزاحم بشیم، هم شب جمعه س شگون داره، هم کار خیره نباید
تاخیر کرد.
بعد صورتم را بوسید و خداحافظی کرد و رفت. چقدر سعی کردم جلوي دیگران نشان ندهم که
الحمدالله قدمم » : خوشحالم و ذوق زده. خاله وقتی شنید کلی ذوق زده شد و شلوغ کرد، مدام می گفت
و من خنده ام می گرفت، محترم خانم دیشب آمده بود خواستگاري، چه کار به قدم خاله «. خوب بود
داشت؟ به هر حال سیل نصیحت هاي خاله و خانم جون به سوي من روانه شد، بیچاره ها نمی دانستند
که من اصلا حواسم به حرف هاي آن ها نیست و توي عالم خودمم. نزدیک غروب بود که زري آمد،
هول و دستپاچه. تازه فهمیدم چرا از دیشب تا حالا پیدایش نشده. با تعجب و بهت گفت:
- مهناز، می دونی مامانم این ها امشب می خوان بیان خواستگاریت؟!
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها