پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 8:11 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۵۶
زیرزمین آورده بودم و رویش پر از گرد و خاك بود. من که دمپایی هایم ابري بود، خواستم فرار
کنم که پایم روي آب ها لیز خورد و محکم خوردم زمین و بطري خرد شد. خانم جون از دست ما
عصبانی بود و من از کاري که امیر کرده بود، دلخور بودم. محمد همان طور که براي بلند شدن
کمکم می کرد، با خنده گفت:
- خیله خُب، عیبی نداره، مواظب باش شیشه توي دست و پات نره.
خانم جون با غضب گفت:
- ببین چطوري یک شیشه دربست رو از بین بردین ها. اینو می گن شوخی بی مزه.
امیر خندان گفت:
- نخیر، اینو می گن دختر بی دست و پا.
خانم جون فوري گفت:
- خُب، ببینم حالا می تونی یک شر دیگه به پا کنی یا نه؟! پاشو برو یک شیشه دیگه وردار بیار
بگذار دم دست یادمون نره. تو هم مادر، اون شیشه هارو جمع کن توي پاي کسی نره.
امیر همان طور که از پله هاي زیرزمین پایین می رفت هنوز می خندید. یک آن دلم خواست تلافی
کارش را بکنم. به جاي جارو یک ظرف آب خنک برداشتم و برگشتم. امیر روي دومین پله بود که
و « مگر دستم بهت نرسه » : بی هوا آب را ریختم رویش. امیر که یکه خورده بود، نفس بریده داد زد
دوید و من جیغ زنان، بی آنکه حواسم به جلوي پایم باشد، فرار کردم. فریاد خانم جون و محمد با هم
wWw.98iA.Com