پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 8:09 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۵٠
- دلت می آد؟! معلومه که اون طوري آدم خوشگل تره.
- نه هیچم این طور نیست. اگه قراره من خوشم بیاد و دوست داشته باشم که من صورتتو این طوري
دوست دارم، ولی اگه غیر از اینه که هیچ.
حرفش تمام شد و نگاهمان توي چشم هاي هم ماند. مستقیم که توي چشم هایم نگاه می کرد قلبم
فرو می ریخت. انگار جریان خون توي تنم سریع تر می شد، گرُ می گرفتم. دوباره احساس کردم
گرمم شده. موهایم را با انگشت هایم زدم پشت گوش هایم و همان طور که کتش توي بغلم بود،
گفتم:
- برم برایت جانماز بیارم نمازت رو بخونی.
- نه، یکخورده دیگه پیشم بمون. براي نماز می رم خونه خودمون.
.« نه » : بی اختیار یکدفعه گفتم
-نه؟! چرا؟!
نمی دانستم چه بگویم. دلم نمی خواست برود. عجیب بود، در عرض یک شب همه چیز چقدر فرق
کرده بود، یا من فرق کرده بودم؟! انگار چیزي مثل آهنرباي قوي مرا به طرفش می کشید. حسی که
نمی توان بیانش کرد. درمانده فقط نگاهش کردم. دوباره پرسید:
- مهناز، نه، چی؟
- نرو.
wWw.98iA.Com