0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:13 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۶٠
- می خواستم برم.
خندید و دستم را توي دست هایش گرفت:
- اگه قول بدم خودم ببرمت کافیه؟
- کی؟
- هر وقت تو بگی، من فقط قول می دم اگه یک روز از عمرم هم مونده باشه خودم ببرمت تا این
دالان بهشت رو ببینی، خوبه؟! حالا دیگه اخم هات رو باز می کنی؟
- خودت چی؟! دوست نداشتی بري؟!
همان طور که دستم توي دستش بود، پیشانی ام را بوسید و گفت:
- من خودم بهشت رو دارم! واسه دالانش حسرت بخورم؟!
الان هم که سال ها گذشته، آن منظره و حرف آن روز محمد از یادم نمی رود. آن دو روز چه شیرین
و سریع گذشت و من هم مثل محمد به کلّی دالان بهشت را فراموش کردم. با وجود محمد بهشت در
کنارم و در قلبم بود. خوب به یاد دارم، شب که شد، این احساس که در خانه غیر از من و او کسی
نیست، باعث شد حال بخصوصی از هراس و اضطراب به من دست دهد. شوخی هاي سربسته فاطمه
خانم و آقا رضا و سفارش هاي مادر و خانم جون یادم افتاد و دلشوره عجیبی به دلم چنگ زد. محمد
اما خونسرد و معمولی پرسید:
- مهناز، توي اتاق خودت بخوابیم یا این جا؟!
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها