پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 8:10 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۵۴
دیگر سحر ها گیج و خواب آلود نبودم، محبت و عشق همراه با جوانی، نیروي مافوق تصور به وجود
می آورد و من آن قدر خوشبخت بودم که از هر دوي آن ها صاحب بی نهایت شده بودم. علاقه وافر
آقاجون و مادرم به محمد از طرفی و دوستی امیر با محمد از طرف دیگر، موهبت بزرگ دیگري بود.
با اینکه از اول خودشان قرار گذاشته بودند که ما فقط نامزد باشیم و محمد شب ها خانه ي ما نماند، با
اصرار خود آقاجون و مادر، تقریبا از شب عقد به بعد محمد دیگر به خانه خودشان نرفت. این بود که
محمد، مادر، اگه وقت کردي یک سر هم بیا خونه ي » : محترم خانم گهگاه به شوخی می گفت
«! خودمون مهمونی
ماه رمضان به سرعت گذشت. یادم است توي شهریور ماه بود، تقریباً دو ماه از عقد ما می گذشت که
یک شب جمعه همه براي شام خانه ي حاج آقا دعوت داشتیم، به پیشنهاد آقا رضا (شوهر خواهر
محمد، که معروف بود اهل سفر است و به جاهاي خوش آب و هوا علاقه دارد.) قرار شد دسته جمعی
به سفر دو سه روزه برویم. وقتی آقا جون و حاج آقا هم موافقتشان را اعلام کردند، همه به این نتیجه
رسیدند که برنامه ي سفر هم با آقا رضا باشد.
آقا رضا که در ضمن خیلی خوش مشرب و شوخ هم بود، با اشاره دست همه را ساکت کرد و گفت:
من حرفی ندارم. می برمتون یک جایی که از قشنگی و خوش آب و هوایی لنگه نداره. منتها بیشتر »
صداي اعتراض خانم ها که بلند شد، آقا رضا دستش را بلند کرد، در حالی «. براي حال آقایون خوبه
با عرض معذرت از حاج خانوم ها. این » : که حالت چشم هایش حاکی از شیطنت و شوخی بود، گفت
جا که می خوام ببرمتون جایی است در دماوند به نام: دالان بهشت، و بیشتر به درد حال آقایونی می
wWw.98iA.Com