0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:11 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۵۵
و بعد به خودش و محمد و مهدي اشاره کرد. «. خوره که چند وقته دارن جهنمو مزه مزه می کنن
صداي قاه قاه خنده از ته دل مردها و اعتراض خانم ها با هم قاطی شده بود.
صداي جر و بحث و «. حالا که این طوره، ما اصلا نمی آییم » : فاطمه خانم معترض تر از همه گفت
اصلا بدون خانم ها بهشت هم فایده نداره، » : شلوغی بالا گرفته بود که آقاجون میانه را گرفت و گفت
آقا رضا » : خانم جون هم با شیرین زبونی گفت «. خوبه؟!آقا این قدر سروصدا نکنین سرمون رفت
فکر یک ساعت دیگه هم که با خانمت تنها می شی باش ها، کاري نکن مادر جون، که همون جهنمو
همه و از همه بیشتر آقا رضا زد زیر خنده. به هر حال قرار شد عصر چهارشنبه ي هفته «! آرزو کنی
ي بعد راه بیفتیم و جمعه عصر برگردیم.
سر انجام روز چهارشنبه رسید و همه در تدارك آماده کردن وسایل بودیم. خانم جون مرتب سفارش
ننه عرق نعنا یادتون نره. به مادرت بگو نبات هم بگذاره، لازم می شه، کتري منو یادتون نره، » می کرد
خلاصه هرچیزي ممکن بود لازم شود و ما فراموش کنیم، خانم «.... یکخورده هم ترشی بردارین و
جون یادآوري می کرد.
بعد از ظهر بود که محمد برگشت. دم پله هاي اتاق خانم جون ایستاده بود و داشت در جواب خانم
جون که می پرسید ناهار خورده یا نه، می گفت آن قدر خسته و گرما زده است که ترجیح می دهد،
اگر کاري نیست، فقط کمی استراحت کند.
و از آن طرف حوض با «. گرما که کاري نداره، ببین این طوري خنک می شی » : امیر با خنده گفت
کف دست هایش شروع کرد به آب پاشیدن به من که داشتم شیشه عرق نعنایی را می شستم که از
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها