پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 8:09 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۵١
- چرا؟!
- مگه نماز رو همین جا نمی شه خوند؟
باخنده گفت:
- نه، تو که باشی حواسم پرت می شه.
هم حرصم گرفت که چرا براي او سخت نیست که از من دور شود، هم خواستم خودم را لوس کنم.
خودم هم باورم .« باشه. اگه این طوریه من می رم که حواستون پرت نشه » : رویم را برگرداندم و گفتم
نمی شد این منم؟ این قدر راحت مثل اینکه سال هاست زن و شوهریم سر به سر محمد می گذاشتم؟
شنیدم، ولی جواب ندادم و همان طور به سمت در رفتم. دوباره که صدایم کرد، «؟ مهناز » : صدایم زد
همزمان بازویم را هم گرفت و نگهم داشت. دوباره صدایم زد. نمی دانم چرا صدایم که می زد تمام
وجودم به طرفش پر می کشید. با زحمت به روي خودم نیاوردم. به طرف خودش برم گرداند. سرم را
دستش زیر چانه ام برد و صورتم را بالا گرفت. «!؟ مهناز » . بلند نکردم
- رسم شما این طوریه که مهمون رو با قهر کردن نگه دارن؟!
در حالی که هنوز به جاي چشم هایش به گردنش نگاه می کردم، گفتم:
- نه مهمونی که نخواد پیش ما بمونه به زور نگه نمی داریم.
هیچ نگفت، ولی سنگینی نگاهش را حس می کردم، بالاخره طاقت نیاوردم. نگاهش کردم ببینم چرا
ساکت است، که باز نگاهم به چشم هایش که نزدیک صورتم بود، افتاد. چند ثانیه با دقت نگاهم
wWw.98iA.Com