0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:11 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۵٧
ولی دیگر دیر شده بود.نیمه ي باریک سر بطري که کف حیاط بود و « مهناز جلوي پات » . بلند شد
من به ضرب پایم را رویش گذاشته بودم همرا کف نازك دمپایی سینه ي پایم را شکافت و فریادم از
سوزش و درد بلند شد. مادرم که با صداي جیغ سراسیمه از ساختمان بیرون دویده بود با دستپاچگی و
امیر و خانم جون با عصبانیت دعوایم می کردند و من که از درد کلافه شده بودم فقط لبم را گاز می
گرفتم که بی صدا گریه کنم.
محمد که با نگرانی و خشم به امیر غر غر می کرد، به مادرم که مرتب پشت دستش می زد می گفت:
«. مادرجون، یک پارچه ي تمیز بدین پاشو ببندم. فایده نداره باید ببریمش بیمارستان »
پایم را بست و بغلم کرد و به امیر گفت:
- زود باش دیگه چرا منو نگاه می کنی؟!
مامان دستپاچه و هول می گفت:
امیر بدو. محمد، مادر، تنها بلندش نکن، واي صبر کنین منم بیام.
خلاصه آن روز پایم دوازده تا بخیه خورد و من چقدر اشک ریختم. موقع بخیه زدن،محمد هم سرم را
توي سینه اش گرفته بود و هم رویش را برگردانده بود و سعی می کرد مرا که از درد به خودم می
پیچیدم، آرام کند. وقتی پانسمان پایم تمام شد، دکتر گفت:
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها