پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 8:13 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۶٢
نیمه شب با صداي جیغ گربه از خواب پریدم. سایه ي درخت ها و شاخه ها، تاریکی هوا و این فکر
که توي خانه غیر از ما کسی نیست، خواب را از سرم پراند و وحشت برم داشت. آرام صدایش زدم:
دستش را دراز کرد و آرام «. می ترسم تورو خدا بیدار شو » . چشم هایش نیمه باز شد « محمد، محمد »
مرا گرفت توي بغلش و دست دیگرش را گذاشت زیر سرم. همان طور که پشتم به او بود، خود را
توي بازوانش قایم کردم. خواب آلود پرسید:
- از چی می ترسی؟!
- نمی دونم.
با خنده اي که توي صدایش بود، گفت:
- بخواب. من این جام.
چقدر حرارت تن و آغوشش، آرام بخش بود و رفتار آن شب محمد چقدر برایم شیرین بود. او همان
طور که آرام آرام روحم را با محبتش آشنا می کرد، جسمم را هم به خودش عادت می داد و این
برایم بی نهایت لذت بخش بود.
محمد از این طریق چنان فاتح وجود من شد که سال ها بعد وقتی که دیگر از دستش دادم، فهمیدم
قادر نخواهم بود وجودم را غیر از او به کسی تقدیم کنم.
محمد که براي نماز صبح بیدار شده بود، آرام سعی می کرد بازویش را از زیر سرم بردارد که هشیار
شدم و محکم دستش را گرفتم. گونه ام را بوسید و پرسید:
wWw.98iA.Com