0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  8:08 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٨
صداي اذان که بلند شد هیچ کدام باورمان نمی شد، من با حیرت در حالی که با عجله از جایم بلند می
برادر زري از من دور شده بود. .« محمد » دیگر راحت می گفتم «. واي محمد صبح شد » : شدم گفتم
محمد شوهرم بود که کنارم بود و چقدر دوستش داشتم. محمد گفت:
- کجا می ري؟
- برم لباسمو عوض کنم، الان همه بیدار می شن.
- صبر کن مهناز.
برگشتم.
- بگذار یک خورده دیگه توي لباست ببینمت بعد برو.
خندان پرسیدم:
- از عصر تا حالا ندیدي؟
- نه، تا حالا فقط صورتتو نگاه می کردم.
با طعنه گفتم:
- صورتمم تو این همه سال ندیده بودي؟!
- صورت مهناز رو چرا، صورت زن خودمو نه!
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها