پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 8:10 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۵٣
فصل ششم
دو ماه بعد از نامزدیمان بی نهایت شیرین و سریع گذشت. یک صبح تا ظهر که محمد را نمی دیدم،
انگار یک قرن بود و وقتی برمی گشت نگاه مشتاق و صداي گرمش تمام آرامش دنیا را با خودش
می آورد. هرچه می گذشت وابستگی ام به محمد بیشتر و بیشتر می شد. من که روز اول ذوق می
کردم که با این ازدواج از زري جدا نمی شوم، حالا با زري هم که بودم همه ي حواسم پیش محمد
بود، مخصوصاً مواقعی که نبود. وقتی نبود، حوصله هیچ کاري را نداشتم، ولی وقتی بود، حتی اگر
پیش من بود و مشغول درس خواندن یا حرف زدن با دیگران یا کارهاي خودش بود، همین که
احساس می کردم نزدیکم است، خیالم راحت می شد و دلم گرم.
ماه رمضان آن سال قشنگ ترین ماه رمضان عمرم بود. همه چیز زیبا بود: سفره هاي افطاري با سلیقه
مادرم، دعاهاي از ته دل خانم جون که کنار سفره ي افطار دست به دعا بر می داشت، و همه اول باید
دعا می کردند و توي استکان هاي کمر باریک خانم جون آب جوش می نوشیدند و بعد غذا می
خوردند، صداي ربنا که از دورها فضا را معطر می کرد و مرا وا می داشت از ته دل سر به آسمان
بردارم و خدا را شاکر باشم، عشق، این تجلی انوار بی نهایت خداوندي که قلبم را به سجود و شکر
وامی داشت، و جمع خانواده ي خوشبخت من که محمد را مثل پسرشان دوست داشتند و پذیرفته
بودند، شب هایی که تا سحر با محمد بیدار می ماندم و همان طور که سرم روي بازویش بود و دستم
توي دستش، برایم از آینده می گفت و من مثل بچه اي که به قشنگ ترین لالایی دنیا گوش کند،
احساس امنیت شیرینی می کردم که قابل وصف نیست.
wWw.98iA.Com