http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٢٠
بفرمایین اینم جواب.
نرگس با نگاهی که زهر غضب و تمسخر داشت، گفت:
نگذار بیش تر از این به کم عقلی ات ایمان بیاورم. واقعیت با این نصفه ورق کاغذ و یک خط شعر
عوض نمی شه، می شه؟!
همان طور خوشحال گفتم: حالا شاید منظور از یوسف، محمد نباشه، همون عقل من باشه، این که دیگه
امکان داره، نداره؟!
این بار آن دو از ته دل خندیدند و من دلم نیامد ورقه را دور بیندازم.
فرداي آن روز کنار ورقه تاریخ آن جمعه را نوشتم و گذاشتم زیر شیشه میز کارم، توي مهد کودك،
تا هر وقت چشمم به آن می خورد به خودم دلداري بدهم. از آن به بعد این شد یک رمز بین ما. هر
وقت بحثمان می شد و نرگس می خواست به خاطر به قول خودش کم عقلی مرا مسخره کند، به طعنه
می گفت:
دیدي یوسف گم گشته، باز نیامد به کنعان؟!
من هم همیشه خندان می گفتم:
گفته بود می آد! نگفته بود که کی می آد! گفته بود؟!
wWw.98iA.Com