0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٢٠
بفرمایین اینم جواب.
نرگس با نگاهی که زهر غضب و تمسخر داشت، گفت:
نگذار بیش تر از این به کم عقلی ات ایمان بیاورم. واقعیت با این نصفه ورق کاغذ و یک خط شعر
عوض نمی شه، می شه؟!
همان طور خوشحال گفتم: حالا شاید منظور از یوسف، محمد نباشه، همون عقل من باشه، این که دیگه
امکان داره، نداره؟!
این بار آن دو از ته دل خندیدند و من دلم نیامد ورقه را دور بیندازم.
فرداي آن روز کنار ورقه تاریخ آن جمعه را نوشتم و گذاشتم زیر شیشه میز کارم، توي مهد کودك،
تا هر وقت چشمم به آن می خورد به خودم دلداري بدهم. از آن به بعد این شد یک رمز بین ما. هر
وقت بحثمان می شد و نرگس می خواست به خاطر به قول خودش کم عقلی مرا مسخره کند، به طعنه
می گفت:
دیدي یوسف گم گشته، باز نیامد به کنعان؟!
من هم همیشه خندان می گفتم:
گفته بود می آد! نگفته بود که کی می آد! گفته بود؟!
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:02 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٢١
فصل چهل و سوم
زمستان از راه رسید. برخلاف انتظار، آزیتا و شوهرش زودتر راهی شدند. چون از طریق اقامت
مهندس پارسا در انگلیس می توانستند زودتر کارهایشان را روبراه کنند، ولی نرگس کارش بیش تر
طول می کشید و به احتمال زیاد اواخر زمستان یا اوایل بهار می رفت که براي من همان دو سه ماه
هم غنیمت بود.
روز خداحافظی از آزیتا و رفتنش، بار دیگر به یاد رفتن زري افتادم. بعد از سال ها دوباره با همان
شدت براي رفتن دوستی که بی نهایت برایم عزیز بود، اشک می ریختم. شاید یک هفته طول کشید تا
حالم کمی جا بیاید و بدون این که به زبان بیاورم، پیشاپیش براي رفتن نرگس هم عزا گرفته بودم.
براي همین روز تولد 26 سالگی ام جزو خاطرات تلخم است. همان وقت ها علی هم که درسش تمام
شده بود، رفت سربازي و به عنوان افسر وظیفه به مشهد اعزام شد و این باعث بی قراري و گریه زاري
مدام مامان توي خانه بود که تا حالا هیچ کداممان از او جدا نشده بودیم. از طرف دیگر، براي خرید
محلی که براي مهد کودك اجاره کرده بودیم احتیاج شدیدي به پول داشتم. براي همین ناگزیر
ماشینم را فروختم و این براي من که ماشین برایم مثل خانه اي متحرك شده بود و کار راه انداز بود
خیلی سخت بود.
کشمکش با مادر سر مسئله ازدواج هم که روز به روز شدیدتر می شد و حالا با نبودن علی و تنهایی
مادر، دیگر از خانه هم نمی توانستم فرار کنم. ثریا هم به خاطر بیماري زهرا خانم و نبودن جواد که از
طرف شرکت آقاي ارجمند مدام در سفر بود، نمی توانست مثل گذشته زیاد به خانه ما بیاید. پس من
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:02 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٢٢
می ماندم و مادر و بی قراري هایش براي علی و آینده خودم. حالا که مجبور بودم وقت بیش تري
توي خانه باشم تازه به تغییراتی که مادر کرده بود پی می بردم. بعد از مرگ پدر انگار مادر آن
صبوري و تحمل همیشگی را نداشت، به کوچک ترین بهانه اي ناراحت می شد و گریه می کرد و
آخر سر هم به این نتیجه می رسید که اگر پدرم زنده بود، اوضاع این طور نمی شد. بعد با التماس سر
و ته هر موضوعی را به ازدواج من می کشید و مدام می گفت:
می ترسم مثل بابایت من هم ناغافل برم، اون وقت دستم براي تو از گور بیرون می مونه. علی مرده،
بالاخره خودش گلیم خودش رو از آب می کشه. غصه تو داره منو داغون می کنه.
اگر در پاسخ، شوخی می کردم از کوره در می رفت و اگر سکوت می کردم برآشفته می شد و فکر
می کرد به او اهمیتی نمی دهم و ... براي همین دیگر خانه برایم جو آرام و آرامش همیشگی را
نداشت. بعد از چند سال که تازه داشتم آدمی عادي می شدم و با دنیاي خودم و کارم آرامش پیدا می
کردم، حالا این اوضاع پیش آمده بود و کلافه ام می کرد. از طرف دیگر مریم هم غصه ها و ناراحتی
هایش را که مهتاب علتش بود به محیط کار می آورد و آن جا هم او یا پکر بود یا در فکر یا مشغول
گریه.
مهتاب از آن دسته قربانی ها بود که براي فرار از چاله، چاه را ندیده و نشناخته و با سر در آن افتاده
بود. او که به قول خودش با ازدواج با مردي مسن و پولدار تصمیم گرفته بود گره اي از زندگی
مادرش باز کند، شده بود گره اي کورتر از بقیه براي اکرم خانم بی چاره. چون به هیچ عنوان نمی
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:02 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٢٣
توانست شوهري را که هیچ جور با افکار و آرزوهایش جور در نمی آمد تحمل کند و از طرفی به
خاطر بچه هایش راه گریزي نداشت.
مخصوصاً بعد از ازدواج موفق مریم، انگار آرزوهاي مهتاب هم دوباره بیدار شده بود، سراب پول و
خوشبختی عاصی و سرخورده اش کرده بود و بدجور سرناسازگاري با شوهرش گذاشته بود. با داشتن
دو تا بچه، در حالی که سومی را حامله بود، یکسره در راه یزد به تهران یا برعکس بود. ولی چون با
مخالفت اکرم خانم ازدواج کرده بود و خواست خودش بود، تا دهان باز می کرد همین را می شنید
که – تقصیر خودته – بی چاره او هم مثل من نه راه پس داشت نه پیش. این وضعیت مهتاب، گریه
هایش، پژمردگی بچه هایش، بگومگو و جنگ اعصابی که به راه می انداخت و نگرانی اي که پدید
می آورد مستقیما روي زندگی مریم و اکرم خانم هم تاثیر داشت. مریم هم که نمی خواست این
مسئله را توي خانه و با ناصر مطرح کند، گریه و ناراحتی و درد دل هایش را می آورد به مهدکودك
براي من. این در حالی بود که به دلیل شناخته شدن مهدکودك و بیش تر شدن تعداد بچه ها، اجبارا پرسنل و در نتیجه کارهاي مهدکودك هم چند برابر شده بود و حوصله و وقت بیش تري می
خواست.
از سوي دیگر فشار روحی که ناشی از رفتن نرگس بود اعصاب مرا تحت فشار می گذاشت. احساس
می کردم بعد از یک دوره آرامش دوباره دنیا با من سر جنگ دارد. فشارهاي عصبی تحملم را کم تر
می کرد، حوصله ام را می گرفت و جسمم را فرسوده می کرد و من دوباره همه شادابی و انرژي و
روحیه اي که با کمک نرگس ذره ذره به دست آورده بودم، از دست می دادم و دنیا پیش چشمم
تیره و تار می شد و خودم بی حوصله و عصبی و پژمرده می شدم. این حالت هر چه بود به موعد رفتن
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:02 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٢۴
نرگس نزدیک تر می شدیم، تشدید می شد. طوري که وقتی آخر فروردین ماه نرگس رفت، ناراحتی
معده با چنان شدتی مرا از پا انداخت که یک هفته تمام بستري بودم. شبی که نرگس رفت، برخلاف
قولی که هر دو به هم داده بودیم که به قول خودش – زنجموره نکنیم - ، انگار به چشم هاي هر
دویمان سیل اشک بسته بودند. حتی کلامی حرف از دهانمان درنیامد. فقط اشک بود و اشک و وقتی
پشت شیشه ها نرگس براي آخرین بار هق هق کنان دست تکان داد و رفت، من چنان احساس
بدبختی و تنهایی و بی چارگی می کردم که انگار من به جاي او توي شهري غریب گیر افتاده بودم.
درمانده بودم، سرم را توي دست هایم گرفتم و زار زنان آن قدر توي فرودگاه ماندم که صبح شد و
بلندگو اعلام کرد هواپیما از باند بلند شد.
خدایا، چه روز سیاهی بود. نرگس با خودش آرامش و طراوت روح و شادابی و نشاط زندگی ام را
برد. حس و حال دوباره از من سلب شد، درست مثل زمانی که محمد رفته بود. اما بعد از هشت سال نه
اعصاب آن موقع را داشتم، نه نیرو و انرژي آن زمان را.
این شد که سردرد و ناراحتی معده بی چاره ام کرد. به زمین و زمان بد وبیراه می گفتم و فکر می
کردم توي این دنیا به هر چیزي دل می بندم و دلخوش می شوم حتماً باید از دستش بدهم. از
سرنوشت مزخرف خودم حالم به هم می خورد و در عین حال از این که چاره اي جز تحمل نداشتم
دیوانه می شدم.
آن روزها هم مثل تمام روزهاي دیگر گذشت و من به سرکارم برگشتم، ولی دیگر نه آن روحیه قبل
را داشتم نه حوصله اي که با دل و جان مثل سابق به کارهایم برسم. افسرده و بی حوصله سرکار می
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:02 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٢۵
رفتم که خانه نباشم. ناراحتی معده هم بدجور آزارم می داد و مادر که حال و روزم را می دید به نذر و
نیاز پناه برده بود و تقریباً دیگر به کار من کاري نداشت.
یک ماه و نیم از رفتن نرگس گذشت و من روز به روز فرسوده تر می شدم. ناامید و بی انگیزه مثل
مرده اي به زور جسمم را به دنبال می کشیدم، دیگر نه حوصله کلاس رفتن داشتم نه حتی جلسه هاي
دکتر ابهري. بعد از رفتن نرگس حتی براي یک بار هم به کوه نرفته بودم. انگار هوا هم سرلج داشت.
با این که اواسط خرداد بود، مثل وسط تابستان گرم و نفس گیر شده بود و آدم را کلافه می کرد.
صبح روز دوشنبه بود که مادر گفت، فردا تصمیم دارند با خاله منصوره به جمکران بروند و اگر من
قبول کنم و شب به خانه امیر بروم، مادر هم با خیال راحت شب به خانه خاله می رود که صبح زود
حرکت کنند. بدون چون و چرا قبول کردم ولی چند لحظه بعد یادم افتاد که چند روز است قرار بوده
با مریم به خانه اکرم خانم بروم تا با مهتاب، که دوباره به قهر آمده بود تهران، حرف بزنیم.
به مادر گفتم: من می رم خانه اکرم خانم و شب همون جا می مونم. شما نگران من نباشین.
از مادر که خداحافظی می کردم، بوسیدمش و گفتم: خوش بگذره.
نگو خوش بگذره، بگو خدا حاجتت رو بده. این همه راه توي این گرما نمی رم که خوش بگذرونم،
دعا کن خدا حاجتم رو بده.
می دانستم حاجتش چیست و براي این که سر حرف باز نشود، گفتم: باشه دعا می کنم.
مادر دوباره گفت:
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:02 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٢۶
مهناز، حالا امشب هم اگه نرفتی عیبی نداره. فردا حتما برو خونه امیر. زهرا خانم سه روزه بیمارستانه،
زشته، ثریا دلخور می شه. برو یک سري بزن، یک حالی بپرس. ناسلامتی خواهر امیري، دختره،
برادرش که نیست، خواهر و برادر دیگه ام که نداره، درسته تو هم چشمتو رو هم بگذاري؟!
راست می گفت. پس به مادر قول دادم و راه افتادم. طفلک زهرا خانم، روز به روز حالش بدتر شده
بود تا این که کلیه هایش از کار افتاده بود و سه روز بود در بیمارستان بستري شده بود و من فقط
تلفنی از امیر و ثریا حالش را پرسیده بودم. حالا که جواد هم نبود، مسلما به ثریا سخت می گذشت.
فکر کردم فردا هر طور شده به ملاقاتش می روم.
بعد از این که کارمان تمام شد، همراه مریم راهی خانه اکرم خانم شدیم. توي خیابان همان طور که
منتظر تاکسی بودیم، یکدفعه چشمم به تابلویی افتاد که جلوي مرکز انتقال خون با خط قرمز نوشته
بودند :
بود. براي اولین بار و ناگهانی دلم خواست بروم خون +B خون من هم . +B نیاز فوري به گروه خونی
بدهم، حالا از من اصرار بود و از مریم انکار که می گفت:
تو خونت کجا بود؟! بیا بریم.
من که حرصم گرفته بود، با لج گفتم: انگار در مورد پشه حرف می زنه، بیا بریم ببینی خونم کجا
بود؟!
مریم غرغرکنان به دنبالم آمد و بالاخره موفق شدم خون بدهم.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:02 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٢٧
مریم به شوخی به خانمی که کیسه خون را می برد گفت: خانم رویش بنویسین خون یک آدم
لجبازه، اگه کسی خواست و قبول کرد بهش بزنن.
از جایم که بلند شدم، سرم گیج رفت و از آن جا که هیچ وقت آبمیوه دوست نداشتم، نتوانستم آب
میوه اي که برایم آورده بودند بخورم. به اصرار مریم که روبروي بیمارستان یک بستنی فروشی دیده
بود، مجبور شدم همراهش بروم و یک ظرف بزرگ بستنی را که در حالت عادي بیش تر از شش تا
هفت قاشق نمی توانستم بخورم، به قول مریم – کوفت کنم - . خودش فالوده خورد و براي من
بیچاره بستنی گرفت و همان بستنی هم بود که مسمومم کرد و آن شب به جاي حرف زدن با مهتاب،
مریض شدم و قوز بالاي قوز براي آن ها. تا صبح از بس حالم به هم خورد، نگذاشتم کسی بخوابد.
فرداي آن روز رنجور و مریض و در حالی که مدام به مریم بد و بیراه می گفتم، آمدم سرکار، به این
امید که حالم با آب قند و عرق نعنایی که خورده بودم بهتر شود ولی نشد. تا نزدیک ظهر حالم خراب
بود و آخر سر دیدم فایده اي ندارد. براي همین به مریم گفتم می رم درمانگاه.
دکتر تشخیص مسمومیت داد و برایم سرم نوشت. ولی من که حوصله نداشتم دو سه ساعت آن جا
بخوابم، از درمانگاه بیرون آمدم و فکر کردم حالا که مادر نیست بهتر است به خانه امیر بروم.
می دانستم که ثریا سرم را برایم میزند. چون دیده بودم آمپول و سرم زهرا خانم را می زند. این بود
که با آن حال خراب، راهی خانه امیر شدم و آخرین قوایم هم با دیدن محمد تمام شد و از حال رفتم.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:03 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٢٨
فصل چهل و چهارم
مهناز پاشو، می دونی چند ساعته خوابیدي؟ ساعت هشت شبه.
صداي ثریا بود. با ناتوانی چشم هایم را باز کردم، ولی نور چنان چشمم را زد که دستم را روي چشم
هایم گذاشتم و خواهش کردم چراغ را خاموش کند. چشم هایم از گریه می سوخت و سرم چنان درد
می کرد که حس می کردم انگار مغزم به دیواره هاي جمجمه ام می خورد. بدنم خرد و خسته بود و
استخوان هایم مثل این که زیر آواري عظیم شکسته و خرد شده باشد. همه جایم درد می کرد و کوفته
بود و از همه بدتر قلبم انگار یک در میان می زد و نمی گذاشت نفسم بالا بیاید.
ثریا کنارم نشست و با آرامی دستش را روي دستم گذاشت:
خوب دختر، تو چرا زنگ نزدي بگی مریضی امیر بیاد دنبالت؟! اون طرف هم که مریم بیچاره از
دلهره مرده و زنده شده. می دونی چند دفعه از ظهر تا حالا زنگ زده؟! بیچاره دیده تو دیر کردي
رفته درمانگاه، نبودي. هرچی منتظر شده، نرفتی مهد، نمی دونی با چه حالی زنگ زد این جا. با تلفن
مریم ما فهمیدیم تو چرا از حال رفتی. اگه نه، من و امیر از کجا می فهمیدیم؟!
پرسیدم، کی زنگ زد؟!
همان موقع که تو حالت به هم خورد. گفت که دیشب تا صبح حالت بد بوده.
می فهمیدم که این همه توضیح ثریا براي چیست. می خواست به من بفهماند که جلوي محمد و
خانمی که همراهش بود، مریضی من مطرح شده است تا براي از حال رفتنم خجالت نکشم. از او
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:03 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٢٩
ممنون بودم، ولی فکر محمد مثل مته داشت مغزم را سوراخ می کرد و براي همین به هیچ چیز دیگر
نمی توانستم درست فکر کنم. این سوال که آن ها این جا چه کار می کردند و این که چطور در
مورد آن ها سوال کنم، داشت دیوانه ام می کرد.
بالاخره در حالی که به زحمت می نشستم، گفتم:
تو چرا دیرور نگفتی مهمون داري که من نیام؟!
ثریا خودش را به آن راه زد و گفت:
مهمون؟ مرتضی این ها رو می گی؟ اگه بگم باورت نمی شه چطوري امروز دیدیمشون. اینه که می
گن کوه به کوه نمی رسه آدم به آدم می رسه. تو اصلاً چرا نمی گی روز وسط هفته امیر خونه چی
کار می کنه؟ امروز امیر به خاطر من نرفت سرکار، که با هم بریم بیمارستان آزمایش هایی که باید
از بیرون جوابش رو می گرفتیم ببریم. وقتی برگشتیم، امیر منو گذاشت خونه و رفت مطبخ غذا بگیره،
ده دقیقه نشده بود، دیدم دستش رو گذاشته روي زنگ و برنمی داره. خلاصه، اون هام اومده بودن این
جا غذا بخورن، حالا دیگه تو فقط حال امیر رو مجسم کن، روي پایش بند نبود. محمد و زن مرتضی
رو آورده بود خونه، مرتضی مونده بود تا ناهار ....
حتی نتوانستم حفظ ظاهر کنم، از جا پریدم و حرفش را قطع کردم:
زن مرتضی؟!
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:04 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٣٠
ثریا با نگاهی که انگار تا ته فکرم را خوانده باشد، لبخندي محو زد و گفت:آره فرزانه زن مرتضی
بود، محمد هنوز زن نگرفته.
خدایا، انگار قلبم را از زیر آوار بیرون کشیدند. دلم می خواست از شادي فریاد بزنم و دهان ثریا را
که این حرف از آن در آمده بود ببوسم. مثل این که جریان خون توي تنم سریع شده بود، بدنم داغ
شد و احساس گرما می کردم. مثل آدم محتضري که با شوك دوباره نفس بکشد، نفس من هم
برگشته بود. بعد از سال ها باز ضربان قلبم چنان تند شده بود که جلوي شنیدنم را می گرفت.
خدایا، دیگر آرزویی ندارم.
درست مثل این که یکباره از دوزخ وارد بهشت شده بودم، شکنجه آن چند ساعت در شادي این خبر
فراموش شد و از بین رفت.
اي کاش ثریا آن جا نبود. دلم می خواست از ته دل بخندم و فریاد بزنم و براي خودم تکرار کنم:
محمد زن نگرفته، محمد زن نداره! چه فشاري به این جسم بدبختم آوردم که بتواند روح از شادي
رقصانم را تحمل کند و دم برنیاورد. فقط از جا بلند شدم و پنجره را باز کردم و صورتم را بیرون
گرفتم. نسیم گرم آن شب، براي صورت من که مثل کوره می سوخت، چقدر خنک بود! آه که دلم
می خواست رو به آسمان فریاد بزنم:
خدایا، متشکرم!
که باز با صداي ثریا به خودم آمدم: مهناز یک تلفن به مریم بزن. سفارش کرده بیدار شدي بهش
تلفن بزنی.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:04 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٣١
ولی من ذهنم فقط پر از فکر محمد بود. دلم می خواست سوال کنم، رویم نمی شد. توي ذهنم فقط
دنبال راهی براي طرح سوال می گشتم، که هم اشتیاقم را نشان ندهد و مشتم را باز نکند، هم سر از
سوال هایی که داشت دیوانه ام می کرد، درآورم. همین موقع بود که امیر همراه سحر از بیرون
برگشت. با همه کوفتگی جسمم، انگار شادي و هیجانی که توي تنم رسوخ کرده بود، حالم را بهتر
کرده بود. تمام هیجان بی نهایتی را که در وجودم رسوخ کرده بود، با بازي و بوسیدن سحر بیرون
ریختم. به فاصله چند ساعت از آن احساس بدبختی و فاجعه عظیم، چنان احساس خوشبختی می کردم
که هیچ چیز حتی ضعف و سوزش معده، خستگی و ترس از فرداي نامعلومم هم نمی توانست شادي را
از من بگیرد.
آنچه آن روز تجربه کردم با رنج تمام آن سال ها برابري می کرد. وقتی یاد چند لحظه پیش می افتادم
که دلم می خواست دنیا به آخر برسد و احساس ضعف، درد، یاس، رنج و غصه اي که وجودم را له
می کرد، یاد آواري می افتادم که درست به عظمت آوار هشت سال پیش بود که محمد از من رو بر
گرداند و مرا با همان حدت و شدت له کرد و از پا انداخت، تازه می فهمیدم از دست دادن آنچه
انسان دوست دارد، رنجی عظیم است، ولی در مقایسه عذاب دیدن آن چیز در تملک دیگري هیچ
است و این بود که احساس می کردم، خوشبختم. خوشبخت ترین آدم روي زمین!
آن شب چه شبی بود، انگار روي زمین نبودم و همه اش فکر می کردم خدایا، اگه الان نرگس ایران
بود، چه می شد؟! بعد از سال ها، دوباره با چه احساس سبکی و آرامشی نماز خواندم و چشم هایم، راز
و نیازکنان، به آسمان آن قدر خیره ماند تا سپیده زد و من در حالی که سحر کنارم بود با آرامشی
غیر قابل وصف، خوابم برد.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:04 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٣٢
تازه فرداي آن روز بود که هیجان فرو نشست و دوباره با افکار درهم و برهم تنها ماندم. عقلم به کار
افتاد:
خوب حالا معجزه اتفاق افتاده! مگر تو آرزویت نبود فقط یک خبر از او پیدا کنی؟! حالا از آن هم
فراتر رفتی، او را دیدي، هنوز ازدواج هم نکرده، حالا چه؟! چه کار می خواهی بکنی؟! اصلا چه کار
می توانی بکنی؟! می توانی بروي و از او توجه و محبت گدایی کنی؟!
دوباره وا رفتم، حوادث روز قبل را توي ذهنم زیر و رو کردم:
خاك بر سر بدبختت! تو بجز از حال رفتن و زر زدن، کار دیگري بلد نیستی؟! بدبخت اون جوري
جلوي همه از حال رفتی، که چی؟ حالا دیگران چی فکر می کنن؟ می مردي نعشت رو تا توي اتاق
می کشوندي؟! حالا خبر مرگت، حالت به هم خورد، می گن مسموم شدي! دیگه اون آبغوره گرفتن
مسخره جلوي همه چی بود؟! همه فکر نمی کنند اگه خودت محمد رو نخواستی، دیگه این حال و
روزت براي چیه؟! آخ که واقعاً خاك بر سرم. از همه بدتر خودش، حالا چی فکر می کنه؟! نکنه
دلش خنک شد؟! دیگران نمی دونن، اون که خودش می دونه، اون بوده که منو نخواسته.
دوباره چه حالی داشتم. انگار شادي و آرامش با من دشمن خونی بود. آخر چرا یک روز کامل هم
نباید فکر من بی چاره از چرا و اما و کاشکی و محاکمه خالی باشد؟ توي مغزم دوباره هیاهو و
جنجال بود و براي همین وقتی که به مریم گفتم که محمد را دیدم، در جواب فریاد حیرت او که
سراسیمه می پرسید – اون چی کار کرد؟! زن گرفته یا نه؟! چی گفت و ...- فقط به او پریدم:
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:04 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٣٣
قرار بود چی کار کنه؟! و پیش خودم فکر کردم: من احمق هر کاري لازم بود کردم! لزومی نداشت
او کاري بکند!
از دست خودم کفري بودم، از تصویري که توي اذهان دیگران با این کار پیدا شده بود و فکري که
حتماً به ذهن او هم رسیده بود. از این که این جوري چقدر حقیر شدم و این چیزي بود که برایم از
ندیدن دوباره اش سخت تر بود. نمی خواستم براي دومین بار من باشم که حقیر و زار شده ام. نه، حالا
که بیست و شش سال دارم، نمی خواستم همه آنچه این چند سال سعی کردم به زور باشم، حالا فرو
ریزد. توي سرم چقدر افکار در هم و برهم بود و چه حال بدي داشتم. از سرسام و سر در گمی انگار
کسی گلویم را می فشرد و حال خفقان داشتم. به خاطر همین حالم هم بود که آن روز وقتی دیدم
مادرم خیلی خوشحال و سرحال است، آن قدر غرق در بی چارگی خودم بودم که حتی سوال نکردم
که علت خوشحالی اش چیست. و اصلا یادم رفت بگویم زیارت قبول.
مادر با رنجش و طعنه گفت: زیارت شما قبول! چقدر جاتون خالی بود!
آن قدر اوقاتم تلخ بود که حوصله شوخی و حرف و عذرخواهی نداشتم، فقط یک کلمه گفتم:
ببخشید، یادم نبود.
خواستم بروم توي اتاقم که مادر دوباره با ناراحتی گفت: آخه مگه غیر از من و تو کسی دیگه ام
توي این خونه هست؟! از صبح که می ري، غروب می آي و من توي این خونه با در و دیوارها
تنهام. شبم که می آي، می ري توي اون اتاق، خودتو حبس می کنی؟!
ببخشید مامان، به خدا سرم خیلی درد می کنه.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:04 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٣۴
مادرم یکدفعه بی مقدمه گفت: زن مرتضی زنگ زد حالت رو پرسید!
چنان یکه خوردم که چشم هایم گرد شد و دهانم باز ماند. مادرم چنان راحت می گفت – زن مرتضی
- ، انگار نه انگار که بعد از هشت سال و یکدفعه و ناگهانی، سر و کله آن ها پیدا شده و طوري
حرف می زد مثل این که هیچ اتفاقی نیفتاده.
این که از ثریا قضیه را شنیده، مسلم بود، ولی چرا به جاي بهت یا ناباوري، آن قدر راحت برخورد می
کرد؟! چرا خوشحال بود؟!
با تعجب و حیرت پرسیدم: زن مرتضی؟!
آره دیگه، ماشاالله چه دختر با فهم و کمالی هم هست. خیلی بهت سلام رسوند. حالتم پرسید و براي
جمعه ناهار دعوتمون کرد. هر چی هم اصرار کردم، اول اون ها بیان، قبول نکرد. گفت: ایشاالله مامان
که اومدن با هم مزاحمتون می شیم. محترم خانم رو می گفت ها. آخه حاج آقا و محترم خانم رفتن
پیش زري. نمی دونی وقتی محمد گفت، فاطمه بچه دار شده ....
محمد؟! پس با او هم حرف زده؟! بهت زده و گیج با صداي بلند گفتم:
محمد گفت؟! اصلا معلومه شما چتونه؟! همچین می گین محمد، زن مرتضی، انگار نه انگار که ما با
این ها قبلا چه نسبتی داشتیم. مامان هیچ حواستون هست این ها کی هستن؟! عقل از سر من پریده یا
شما؟! همچین خوشحالی می کنین که ...
مادر با ناراحتی حرفم را قطع کرد و گفت:
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:04 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها