0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:02 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٢١
فصل چهل و سوم
زمستان از راه رسید. برخلاف انتظار، آزیتا و شوهرش زودتر راهی شدند. چون از طریق اقامت
مهندس پارسا در انگلیس می توانستند زودتر کارهایشان را روبراه کنند، ولی نرگس کارش بیش تر
طول می کشید و به احتمال زیاد اواخر زمستان یا اوایل بهار می رفت که براي من همان دو سه ماه
هم غنیمت بود.
روز خداحافظی از آزیتا و رفتنش، بار دیگر به یاد رفتن زري افتادم. بعد از سال ها دوباره با همان
شدت براي رفتن دوستی که بی نهایت برایم عزیز بود، اشک می ریختم. شاید یک هفته طول کشید تا
حالم کمی جا بیاید و بدون این که به زبان بیاورم، پیشاپیش براي رفتن نرگس هم عزا گرفته بودم.
براي همین روز تولد 26 سالگی ام جزو خاطرات تلخم است. همان وقت ها علی هم که درسش تمام
شده بود، رفت سربازي و به عنوان افسر وظیفه به مشهد اعزام شد و این باعث بی قراري و گریه زاري
مدام مامان توي خانه بود که تا حالا هیچ کداممان از او جدا نشده بودیم. از طرف دیگر، براي خرید
محلی که براي مهد کودك اجاره کرده بودیم احتیاج شدیدي به پول داشتم. براي همین ناگزیر
ماشینم را فروختم و این براي من که ماشین برایم مثل خانه اي متحرك شده بود و کار راه انداز بود
خیلی سخت بود.
کشمکش با مادر سر مسئله ازدواج هم که روز به روز شدیدتر می شد و حالا با نبودن علی و تنهایی
مادر، دیگر از خانه هم نمی توانستم فرار کنم. ثریا هم به خاطر بیماري زهرا خانم و نبودن جواد که از
طرف شرکت آقاي ارجمند مدام در سفر بود، نمی توانست مثل گذشته زیاد به خانه ما بیاید. پس من
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها