پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:04 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٢٩
ممنون بودم، ولی فکر محمد مثل مته داشت مغزم را سوراخ می کرد و براي همین به هیچ چیز دیگر
نمی توانستم درست فکر کنم. این سوال که آن ها این جا چه کار می کردند و این که چطور در
مورد آن ها سوال کنم، داشت دیوانه ام می کرد.
بالاخره در حالی که به زحمت می نشستم، گفتم:
تو چرا دیرور نگفتی مهمون داري که من نیام؟!
ثریا خودش را به آن راه زد و گفت:
مهمون؟ مرتضی این ها رو می گی؟ اگه بگم باورت نمی شه چطوري امروز دیدیمشون. اینه که می
گن کوه به کوه نمی رسه آدم به آدم می رسه. تو اصلاً چرا نمی گی روز وسط هفته امیر خونه چی
کار می کنه؟ امروز امیر به خاطر من نرفت سرکار، که با هم بریم بیمارستان آزمایش هایی که باید
از بیرون جوابش رو می گرفتیم ببریم. وقتی برگشتیم، امیر منو گذاشت خونه و رفت مطبخ غذا بگیره،
ده دقیقه نشده بود، دیدم دستش رو گذاشته روي زنگ و برنمی داره. خلاصه، اون هام اومده بودن این
جا غذا بخورن، حالا دیگه تو فقط حال امیر رو مجسم کن، روي پایش بند نبود. محمد و زن مرتضی
رو آورده بود خونه، مرتضی مونده بود تا ناهار ....
حتی نتوانستم حفظ ظاهر کنم، از جا پریدم و حرفش را قطع کردم:
زن مرتضی؟!
wWw.98iA.Com