0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:04 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٣١
ولی من ذهنم فقط پر از فکر محمد بود. دلم می خواست سوال کنم، رویم نمی شد. توي ذهنم فقط
دنبال راهی براي طرح سوال می گشتم، که هم اشتیاقم را نشان ندهد و مشتم را باز نکند، هم سر از
سوال هایی که داشت دیوانه ام می کرد، درآورم. همین موقع بود که امیر همراه سحر از بیرون
برگشت. با همه کوفتگی جسمم، انگار شادي و هیجانی که توي تنم رسوخ کرده بود، حالم را بهتر
کرده بود. تمام هیجان بی نهایتی را که در وجودم رسوخ کرده بود، با بازي و بوسیدن سحر بیرون
ریختم. به فاصله چند ساعت از آن احساس بدبختی و فاجعه عظیم، چنان احساس خوشبختی می کردم
که هیچ چیز حتی ضعف و سوزش معده، خستگی و ترس از فرداي نامعلومم هم نمی توانست شادي را
از من بگیرد.
آنچه آن روز تجربه کردم با رنج تمام آن سال ها برابري می کرد. وقتی یاد چند لحظه پیش می افتادم
که دلم می خواست دنیا به آخر برسد و احساس ضعف، درد، یاس، رنج و غصه اي که وجودم را له
می کرد، یاد آواري می افتادم که درست به عظمت آوار هشت سال پیش بود که محمد از من رو بر
گرداند و مرا با همان حدت و شدت له کرد و از پا انداخت، تازه می فهمیدم از دست دادن آنچه
انسان دوست دارد، رنجی عظیم است، ولی در مقایسه عذاب دیدن آن چیز در تملک دیگري هیچ
است و این بود که احساس می کردم، خوشبختم. خوشبخت ترین آدم روي زمین!
آن شب چه شبی بود، انگار روي زمین نبودم و همه اش فکر می کردم خدایا، اگه الان نرگس ایران
بود، چه می شد؟! بعد از سال ها، دوباره با چه احساس سبکی و آرامشی نماز خواندم و چشم هایم، راز
و نیازکنان، به آسمان آن قدر خیره ماند تا سپیده زد و من در حالی که سحر کنارم بود با آرامشی
غیر قابل وصف، خوابم برد.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها