0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:04 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٣٢
تازه فرداي آن روز بود که هیجان فرو نشست و دوباره با افکار درهم و برهم تنها ماندم. عقلم به کار
افتاد:
خوب حالا معجزه اتفاق افتاده! مگر تو آرزویت نبود فقط یک خبر از او پیدا کنی؟! حالا از آن هم
فراتر رفتی، او را دیدي، هنوز ازدواج هم نکرده، حالا چه؟! چه کار می خواهی بکنی؟! اصلا چه کار
می توانی بکنی؟! می توانی بروي و از او توجه و محبت گدایی کنی؟!
دوباره وا رفتم، حوادث روز قبل را توي ذهنم زیر و رو کردم:
خاك بر سر بدبختت! تو بجز از حال رفتن و زر زدن، کار دیگري بلد نیستی؟! بدبخت اون جوري
جلوي همه از حال رفتی، که چی؟ حالا دیگران چی فکر می کنن؟ می مردي نعشت رو تا توي اتاق
می کشوندي؟! حالا خبر مرگت، حالت به هم خورد، می گن مسموم شدي! دیگه اون آبغوره گرفتن
مسخره جلوي همه چی بود؟! همه فکر نمی کنند اگه خودت محمد رو نخواستی، دیگه این حال و
روزت براي چیه؟! آخ که واقعاً خاك بر سرم. از همه بدتر خودش، حالا چی فکر می کنه؟! نکنه
دلش خنک شد؟! دیگران نمی دونن، اون که خودش می دونه، اون بوده که منو نخواسته.
دوباره چه حالی داشتم. انگار شادي و آرامش با من دشمن خونی بود. آخر چرا یک روز کامل هم
نباید فکر من بی چاره از چرا و اما و کاشکی و محاکمه خالی باشد؟ توي مغزم دوباره هیاهو و
جنجال بود و براي همین وقتی که به مریم گفتم که محمد را دیدم، در جواب فریاد حیرت او که
سراسیمه می پرسید – اون چی کار کرد؟! زن گرفته یا نه؟! چی گفت و ...- فقط به او پریدم:
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها