پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:03 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٢٨
فصل چهل و چهارم
مهناز پاشو، می دونی چند ساعته خوابیدي؟ ساعت هشت شبه.
صداي ثریا بود. با ناتوانی چشم هایم را باز کردم، ولی نور چنان چشمم را زد که دستم را روي چشم
هایم گذاشتم و خواهش کردم چراغ را خاموش کند. چشم هایم از گریه می سوخت و سرم چنان درد
می کرد که حس می کردم انگار مغزم به دیواره هاي جمجمه ام می خورد. بدنم خرد و خسته بود و
استخوان هایم مثل این که زیر آواري عظیم شکسته و خرد شده باشد. همه جایم درد می کرد و کوفته
بود و از همه بدتر قلبم انگار یک در میان می زد و نمی گذاشت نفسم بالا بیاید.
ثریا کنارم نشست و با آرامی دستش را روي دستم گذاشت:
خوب دختر، تو چرا زنگ نزدي بگی مریضی امیر بیاد دنبالت؟! اون طرف هم که مریم بیچاره از
دلهره مرده و زنده شده. می دونی چند دفعه از ظهر تا حالا زنگ زده؟! بیچاره دیده تو دیر کردي
رفته درمانگاه، نبودي. هرچی منتظر شده، نرفتی مهد، نمی دونی با چه حالی زنگ زد این جا. با تلفن
مریم ما فهمیدیم تو چرا از حال رفتی. اگه نه، من و امیر از کجا می فهمیدیم؟!
پرسیدم، کی زنگ زد؟!
همان موقع که تو حالت به هم خورد. گفت که دیشب تا صبح حالت بد بوده.
می فهمیدم که این همه توضیح ثریا براي چیست. می خواست به من بفهماند که جلوي محمد و
خانمی که همراهش بود، مریضی من مطرح شده است تا براي از حال رفتنم خجالت نکشم. از او
wWw.98iA.Com