0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٩٠
هرهر و زهرمار، بایدم بخندي، اگه خنگ نبودي که تا حالا فهمیده بودي غیر از تو هم آدم هاي دیگه
اي توي این دنیا هستن و اون وقت سرتون رو از لاك مبارکتون آورده بودین بیرون تا بلکه چشم
هاي کم سوتون چهار قدم دورتر را ببینه ...
راست می گفت، حالا دیگر این قدر شعور پیدا کرده بودم که درستی حرف هایش را بفهمم و قبول
کنم. پس این بار هم دست در دست دوستم گذاشتم و براي راه افتادن به او تکیه کردم. چون با تمام
وجود به این نتیجه رسیده بودم که راست می گفت: دیگر شیر برنج بودن کافی بود. یاد شعري افتادم
که آزیتا همیشه می خواند: چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید. چشم هاي من هم، اگر چه
دیر و توسط دیگران و به زور شسته شد ولی به هر حال توي جور دیگر دیدن به فریادم رسید. با این
که از لحاظ جسمی در رنج بودم، ولی سعی می کردم روحم را قوي کنم و به تلاش وا دارم.
با آزیتا و نرگس دوباره همپا شدم و توي هر کلاسی که می شد، سر کردیم و گرچه نرگس همیشه
به خنده می گفت: - از ما بالاخره، چه آش شله قلمکاري در می آد، فقط خدا عالمه – ولی من در
سایه رفاهی که پدرم برایم باقی گذاشته بود توانستم براي فرار از گذشته هایم به جاي دست و پا زدن
در بدبختی به شناختن دنیاهاي تازه پناه ببرم و در این مسیر به موفقیت و مهارت هم دست پیدا کنم.
یکی از آن موفقیت ها، یاد گرفتن رانندگی بود که من هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم، ولی
بالاخره با تشویق نرگس و آزیتا یاد گرفتم و برخلاف انتظار خودم و دیگران راننده قابلی هم شدم.
دیگر براي آن که به قول نرگس سر از همه کارها در آوریم، وسیله هم داشتیم و خلاصه رفته رفته
ارتباط گسترده و فعالیت و همراهی با نرگس و آزیتا، خواه ناخواه بدون این که حتی خودم هم بفهمم
مرا به آدمی دیگر تبدیل کرد. ترسم از آدم ها و اجتماع ریخت، آن پوسته ظاهري که خودم از خودم
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:56 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٩١
می شناختم فرو ریخت و شخصیت نهفته ام رشد کرد و شکوفا شد، شخصیتی که پایه ذهنی اش را
محمد پی ریزي کرده بود. من بدون محمد، مهنازي می شدم که او می خواست و این تحول شیرین
را، داغ نداشتن او و نبودنش برایم زجرآور می کرد، زجري که عاجز از درمان یا فراموشی آن بودم.
هرچه افکارم و به دنبالش اعمال و نحوه زندگی ام تغییر می کرد، بیش تر از قبل وجودم محمد را می
طلبید. انگار هرچه زندگی را بیش تر می شناختم، بیش تر هم محمد را می شناختم و این براي من که
دیگر او را نداشتم، شکنجه اي کشنده و دائمی بود. چه درد تلخ و ناگفتنی به جانم می ریخت وقتی او
را با دیگر مردهایی که به نوعی می شناختم و می دیدم، مقایسه می کردم. نه، توي ذهن من، هیچ
مردي حتی قابل فکر کردن نبود، چه برسد مقایسه با محمد.
همه این تغییر و تحول ها، مقایسه ها و تصمیم ها و نتیجه گیري ها بی اختیار توي مغز من صورت
می گرفت و ذهن و قلبم با حدتی بیش تر به گذشته و محمد متمایل می شد و مرا بی چاره می کرد.
چون عاشق و طالب چیزي بودم که روزي خودم باعث گم شدنش شده بودم و حالا هیچ نشانی از او
نداشتم.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:56 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٩٢
فصل چهلم
روزها و هفته ها و ماه ها مثل برق و باد گذشتند و سالگرد مرگ آقا جون فرا رسید. امیر بعد از فوت
پدرم، علی رغم ناراحتی همه ما، به دلیل خواست مادرم به دنبال کار انحصار وراثت براي فروش خانه
بود. می خواستیم از خانه اي که به قول مادر – برامون قدم نداشت – برویم. خانه اي که برخلاف
خانه قدیمی، هیچ کس به آن دلبستگی نداشت. بالاخره تلاش هاي امیر ثمر داد و به خواست مادر
قرار شد سهم الارث هر کس معلوم شود. مغازه و انبار با توافق همه دست نخورده ماند و امیر تا تمام
شدن درس علی، مسئولیت آن را به عهده گرفت. از پول فروش خانه هم یک آپارتمان خریدیم، چون
مادر بعد از مرگ پدرم دیگر در خانه هاي حیاط دار احساس آرامش نداشت. بقیه پول ها هم تقسیم
شد و به حساب هر کس جداگانه ریخته شد. یک سال و نیم از فوت پدرم، ما از خانه اي که تویش
عزیزترین کسانم را از دست داده بودم، رفتیم و همان وقت ها بود که آرام آرام امیر زمزمه ازدواج
سرداد و شش ماه بعد، درست همزمان با تمام شدن درس من بود که امیر، مادر را براي خواستگاري و
ازدواج با ثریا راضی کرد.
نمی توانم احساسم را از وصلت امیر با ثریا بیان کنم. خوشحال بودم یا غمگین؟ ذوق می کردم یا
حسرت می خوردم؟ نمی دانم. امیر ثریا را بی نهایت دوست داشت و من به خاطر برادرم، باید ثریا را
دوست می داشتم، ثریا را که در تمام این سال ها همه سعی ام را براي فراموشی اش کرده بودم، ولی
حالا دیگر قبول داشتم که گناه ندانم کاري و حماقت من پاي او نیست. به هر حال او براي من تداعی
کننده گذشته بود و در عین حال، احمق بودن خودم را به رخم می کشید که باز هم عذاب کمی نبود.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:56 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٩٣
روزي که همراه مادر براي خواستگاري به خانه ثریا رفتیم، که حالا آپارتمانی کوچک و آراسته بود،
چه حال غریبی داشتم. زهرا خانم به نسبت پنج سال، خیلی شکسته تر شده بود. آن روز او هم، مثل
من، نتوانست تاثرش را پنهان کند. با مظلومیت آه کشید و بدون این که حرفی بزند، نم اشک
چشمش را با دست پاك کرد. من چه تلاشی کردم که ظاهرم خوشحال باشد و آرام و بی تاثر. مادر
با تمام سعی و تلاشی که در سختگیري داشت، وقتی ثریا را دید نظرش فوري عوض شد و مهرش بر
دلش نشست و موافقتش را توي راه برگشت به زبان آورد:
خوب، وقتی تو چند ساله این فکر توي سرته، دختره هم این قدر خوب بود، چرا تا وقتی آقا جونت
بود نگفتی که لااقل آرزو از دل اون خدا بیامرز هم بر بیاد؟!
امیر فقط آهی کشید و سکوت کرد و من در حالی که اشکی گرم چشم هایم را می سوزاند، فکر
کردم – راستی الان اگه آقا جون بود چه حالی داشت؟! آقا جونی که آن قدر آرزوي سرو سامان
گرفتن بچه هایش را داشت. – ولی یک چیز برایم مسلم بود که ثریا، با آن رفتار مهربان و بی
آلایش و در عین حال موقرانه و مسلط، به سرعت در دل پدرم هم جا باز می کرد. نمی دانم چرا به
نظرم صورتش دوست داشتنی می آمد و حتی زیبا. صورت او که مسلماً فرقی نکرده بود، پس حتماً
به خاطر نگاه من بود.
مقدمات عروسی امیر و ثریا خیلی زود روبراه شد و به خواست ثریا یک مراسم معمولی و بدون
تشریفات برگزار شد. امیر آپارتمانی نزدیک خانه ما خرید. و الحق با این که خانه شان جدا بود نه
ثریا نه امیر هیچ وقت ما یا در حقیقت مادر را تنها نگذاشتند. ثریا که به خواست امیر دیگر بیرون از
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:57 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٩۴
خانه کار نمی کرد، با مادر رفتاري سرشار از محبت داشت و رابطه اي دوستانه و بسیار نزدیک با من
و علی برقرار کرده بود. خیلی زود جاي خودش را توي خانه ما باز کرد و امیر هم تمام سعی خودش
را می کرد تا پسري دیگر براي زهرا خانم باشد.
امیر درست انتخاب کرده بود. ثریا همسري شایسته براي او و عروسی شایسته براي ما بود که اگر
خانم جون و پدرم بودند، حتماً به وجودش افتخار می کردند. چیزي که در روابط امیر و ثریا خیلی
براي من جالب بود، این بود که در حالی که علاقه بی اندازه امیر به ثریا از رفتار و نگاهش کاملاً
هویدا بود، هنوز هم مثل گذشته ها وقتی می خواست، صداي ثریا را در بیاورد، صدایش می زد – زن
پسر حاجی! – و نمی دانست هر بار با این حرف، من ناخودآگاه یاد چه خاطره هایی می افتم. فرق
آن ها با من این بود که فهمیده بودند، چرا و چه را می خواهند و به پاي خواسته شان هم آن قدر صبر
و استقامت کردند تا بالاخره صبرشان به ثمر نشست و من بیش تر به عیب خودم در گذشته ها پی
بردم و این که یار دانا و صبوري براي محمد نبودم. به هر حال هنوز بعد از سال ها هر بار که امیر به
شوخی به جواد می گفت – چطوري اوس جواد؟! – بی اختیار یاد محمد می افتادم و فکر می کردم
حالا او هم حتماً فوق لیسانش را گرفته و شده – اوس محمد! - .
وقتی محبت هاي امیر را به ثریا می دیدم، باور نمی کردم که امیر تا این حد بتواند مثل یک مرد
عاشق و شیفته رفتار کند. دید خواهرها نسبت به برادرها طوري است که انگار توقع دارند همیشه و
همه جا رفتارشان برادروار باشد. مثل زري که آن سال ها می گفت – من باورم نمی شه محمد اصلا
به این چیزها فکر کنه! – من هم از شیفتگی که در کلام و رفتار امیر بود، تعجب می کردم. خلاصه
همان طور که ثریا با تمام توان براي خانواده ما یک دختر دیگر شد امیر هم براي جواد و زهرا خانم
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:57 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٩۵
پسر دیگري شد و زهرا خانم در هر فرصتی این موضوع را به زبان می آورد. خدا را شکر زندگی آن
ها در مسیري درست افتاده بود و آرام پیش می رفت و من وقتی از خوشبختی امیر و خوشحالی مادرم
ذوق می کردم در عین حال احساس می کردم انگار حلقه معیوب خانواده ام فقط من هستم. من که
زودتر از همه خوشبختی را به چنگ آورده و از کف داده بودم و این رنج مثل خوره سوهان روحم
می شد و نمی توانستم دم بزنم. هر چیزي توي این دنیا بهایی دارد که انسان براي به دست آوردنش
باید آن را بپردازند. این میان عشق، مخصوصا عشق حقیقی، جزو چیزهایی است که هر کسی توان و
استطاعت پرداخت بهاي آن را ندارد. و فقط معدود کسانی که از عهده پرداخت بهایش برمی آیند،
می توانند سرمست و رها، تن به لذت بی همتایش بدهند و خوب مسلماً من جزو آن دسته نبودم. من
که همیشه در ذهنم این امید را داشتم که محمد ارتباطش را با خانواده ثریا حفظ کرده باشد، بالاخره
با ازدواج امیر و ثریا این امیدم هم تبدیل با یاس شد. وقتی نه خبري از او شد و نه حرفی درباره او از
آن ها شنیدم، مطمئن شدم که آن ها هم بی خبرند و سرخورده و مایوس و نا امید باز چشم به گذشته
و خاطراتم دوختم، چون امیدي به آینده نداشتم، هرچه بود اضطراب بود و بلاتکلیفی و هراس.
به یاد دارم یکی از روزهاي پاییز سال آخر دانشگاه، یکی از همکلاسی هایمان به مناسبت نامزدي اش
شیرینی پخش می کرد و همه به او تبریک می گفتند. یکی از بچه ها پرسید:
راستی پریسا، اسم داماد چیه؟!
وقتی پریسا گفت: محمد
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:57 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٩۶
دل من یکدفعه هري فرو ریخت، انگار یکی به دلم چنگ زد. عشقی که موقع به زبان آوردن آن اسم
در صداي پریسا بود، قلبم را لرزاند و یک لحظه با وحشت این فکر کشنده به ذهنم خطور کرد که
نکند ...؟! با دلهره و تشویق پرسیدم – فامیلش چیه؟! –
شاید چند ثانیه هم بین گفتن اسم و فامیل فاصله نیفتاد، ولی همان چند ثانیه براي دیوانه کردن من
کافی بود. این واقعیت به ذهنم هجوم آورد که شاید محمد ازدواج کرده باشد، ولی من هیچ وقت نمی
خواستم به این واقعیت فکر کنم. آن روز در حالی که از غصه و افکار درهم، کلافه بودم قید کلاس
آخر را زدم و به نرگس گفتم:
می خوام برم بیرون. می آي یا نه؟
نرگس پرسید: با این عجله کجا ؟! باز زد به سرت؟!
وقتی سکوتم را دید، همان طور که دنبالم می آمد، گفت:
پرسیدم کجا می ري؟!
نمی دونم، آخر دنیا. می آي یا نه؟!
نرگس که فهمیده بود حالم خوب نیست، دیگر چیزي نگفت و در سکوت کنارم نشست و من که
مثل دیوانه ها رانندگی می کردم، تا جاده آبعلی رفتم. به اول جاده که رسیدم، حیران ایستادم و
مستاصل سرم را روي فرمان گذاشتم. در تمام طول راه با فکري مغشوش به گذشته و آینده نامعلومم
فکر می کردم و این که زندگی من آخرش به کجا می رسد؟! هراس از آینده وجودم را مچاله می
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:57 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٩٧
کرد و من راه به جایی نداشتم. تا کی چشم به راه بودن؟! چشم به راه معجزه اي که معلوم نبود اصلا
اتفاق بیفتد.
بالاخره حوصله نرگس سر رفت و با لحنی خنده دار پرسید:
می شه بفرمایین این جا کجاست؟ نکنه آخر دنیا این جاست؟!
سرم را بلند کردم و لبخند زدم. باز همان طور خندان گفت:
خاك بر سرت، وقتی اول دنیا خونه ت باشه، آخرش این جا، دیگه معلومه زندگی چی می شه. آخه
بی چاره، تو چرا این قدر دنیات کوچیکه؟ می ترسی دنیات رو بزرگ کنی از پس جمع و جور
کردنش بر نیاي؟!
وقتی سکوتم را دید، اضافه کرد:
یعنی هنوز اینو نفهمیدي که اونچه قراره پیش بیاد، پیش می آد، چه تو خودتو قایم کنی چه سر تو
بالا بگیري و نگاه کنی؟ آخه تا کی می خواي کله ات رو بکنی زیر برف؟ خجالت نمی کشی از
شنیدن یک اسم و ربطش دادن به یک واقعیت، این جوري می شی؟ تو باید اینو قبول کنی که این
قضیه، چه تو بفهمی و با خبر بشی و چه نه، اگر تا حالا اتفاق نیفتاده باشه به هر حال بعد از این اتفاق
می افته. پس مثل بچه ها رفتار نکن، با خودت رو راست باش. اون که مسلماً تارك دنیا نشده، همان
طور که تو نمی تونی بشی ...
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:57 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٩٨
حتی نمی توانسم بشنوم، چه برسد به این که فکر کنم، براي همین به هر بدبختی که بود دهان نرگس
را بستم که برایم از واقعیتی که نمی خواستم به آن فکر کنم، نگوید. ولی بعد از آن روز همیشه با
فکر به آینده، حرف هاي آن روز نرگس توي گوشم می پیچید که – مسلماً اون تارك دنیا نشده - ،
و من هراسان رو برمی گرداندم تا فراموش کنم.
زمان به خاطر دل من متوقف نمی شد، می گذشت، سریع هم می گذشت و آینده دوستانم یک به یک
مشخص می شد. اول از همه مریم با برادر یکی از همکلاسی هایش که پسري به نام ناصر بود، ازدواج
کرد. ناصر که فارغ التحصیل رشته حقوق بود، برخلاف مریم، فوق العاده سر و زبان دار و با پشتکار
و خوش فکر بود. به پیشنهاد ناصر بود که من و مریم تصمیم گرفتیم مهد کودك دایر کنیم و یک
سال بعد از تمام شدن درسمان، با فعالیت و تلاش ناصر و مریم و سرمایه اي که من از سهم خودم
گذاشتم، در تلاش باز کردن مهد کودك بودیم.
ثریا ماه هاي آخر حاملگی اش را می گذراند و زمزمه هایی از به قول نرگس با نوا شدن مهندس
پارسا بود. آزیتا بالاخره در برابر اصرارهاي مهندس پارسا نرم شده بود و مقدمات نامزدیشان فراهم
می شد که سر و کله یک خواستگار سمج هم براي من پیدا شد و بعد از چند سال زمزمه هاي مادر با
شدتی چند برابر دوباره شروع شد. دیگر بهانه اي در کار نبود. درسم هم تمام شده بود و من دلیلی
قابل قبول براي سر باز زدن از ازدواج نداشتم.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:57 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٩٩
فصل چهل و یک
خواستگارم یکی از دوستان امیر و جواد بود که در عین حال رئیس شرکتی بود که جواد در آن کار
می کرد. اسمش شاهین ارجمند بود. سی و یکی دو سال داشت و از خانواده اي سرشناس و پولدار
بود. البته نصف بیش تر ثروت خودش باد آورده بود که از تقسیم ارثی که پدرش با وجود زنده بودن
بین پنج پسرش تقسیم کرده بود، به او رسیده بود. جواد در عین این که از خلق و خوي او داد سخن
می داد از مشکل پسندي اش در انتخاب همسر هم می گفت تا من از این که انتخابم کرده، ذوق کنم.
در حالی که هر قدر به جاي من، مادر ذوق می کرد، من دلم می خواست کله جواد را بکنم. این دیگر
غریبه یا از بچه هاي دانشگاه نبود که بتوان با همدستی نرگش دست به سرش کرد. وقتی می گفتم
نمی خواهم شوهر کنم، مادر بر آشفته می شد و کار از بگو مگو به گریه و زاري و بی قراري مادر
می کشید و آخر سر هم براي اولین بار بعد از رفتن محمد، امیر با من کلنجار رفت.
اصرار آن ها براي این که او باید براي خواستگاري بیاید، براي من غیر قابل قبول و براي آن ها غیر
قابل مخالفت بود. بالاخره هم مادر با گریه و زاري و التماس پیش برد. بی چاره مادرم، با چه وحشتی
از این که سنم دارد بالا می رود و ازدواجم دیر می شود، حرف می زد.
مادرم در روز خواستگاري، مخصوصاً براي این که مجابم کند، از نرگس هم خواسته بود که بیاید.
نرگس توي آشپزخانه قایم شده بود که از لاي در آقاي ارجمند را که به قول مامان خیلی برازنده بود
ببیند و نظر مادر را تایید کند. من خودم قبلاً یکی دو بار خانه امیر دیده بودمش. خلاصه، جناب آقاي
ارجمند با سري افراخته و اعتماد به نفسی کامل وارد شد. رفتار و نگاهش به من طوري بود انگار همه
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:58 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٠٠
چیز تمام شده است و همین بیش تر کفرم را در می آورد. مادرش از خودش بدتر بود، فکر می کرد
تنها مسئله مهم، نظر اوست. با نگاهی خریدارانه در حالی که مدام دست هایش را که پر از انگشترهاي
گنده بود، تکان می داد و سخنرانی می کرد و مرا برانداز می کرد. سبد گلی که آورده بودند، آن قدر
بزرگ بود که حتی زورم نمی رسید جابجایش کنم. هر چه مادر و امیر و ثریا – که مثل توپ، قلقلی
و چاق شده بود – روي باز و گرم نشان می دادند، من لجم بیش تر می شد و سردي رفتار و اخم هایم
هم بیش تر.
بعد از چند دقیقه که نشسته بودم، پا شدم و رفتم توي آشپز خانه پیش نرگس.
نرگس با خنده گفت:
قیافه آدم هاي مغبون را به خودت نگیر، از سر تو هم زیاده.
شاید حق با او بود. منتها در اصل قضیه فرقی نداشت، چه از سرم زیاد بود و چه کم، در جواب من
تاثري نداشت. با بی خیالی چاي ریختم، اما تا خواستم بنشینم، مادر صدایم زد. چاره اي نبود، باید می
رفتم. نه سال گذشته بود و من چقدر با مهنازي که دنبال محترم خانم می رفت که با خواستگارهایش
سلام و علیک کند، فرق کرده بودم. حالا نه تنها دست و پایم نمی لرزید، قادر بودم با خونسردي
آقاي ارجمند و مادر گرامی اش را با اردنگی از خانه بیرون کنم. بازي کردن نقشی که معمولاً از یک
دختر در چنین مواردي انتظار می رود، از من خیلی گذشته بود و دیگر از دستم برنمی آمد. از این
مراسم و حرکات مسخره دلم به درد آمده بود، دردي که قابل بیان براي دیگران نبود و حرصم وقتی
بیش تر شد که مادر و امیر گفتند – آقاي ارجمند را راهنمایی کن، برین صحبت کنین. – نگاهی که
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:58 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٠١
به مادر کردم، آن قدر هشدار دهنده بود که بی چاره مادر، دستپاچه رویش را به امیر کرد و با نگاه از
او کمک خواست و امیر که مثل همیشه با شوخی و سر و صدا فضا را شلوغ کرده بود، هر دوي ما را
به اتاق من راهنمایی کرد.
احساس آدم در مورد موضوعی واحد در دو زمان مختلف چقدر می تواند متفاوت باشد. یعنی من
همان مهناز چند سال پیش بودم که همراه محمد می رفت تا دو نفري صحبت کنند؟
وقتی امیر در را بست، از حال خودم تعجب کردم، توي دلم نه خجالت بود، نه شوق، نه تشویش. هیچ
چیز نبود، هیچ چیز.
هر چه بود، حرص بود و غصه و خفقان. این درد بی درمان را چه کسی می توانست بفهمد؟ از وضع
خودم و از اجباري که به تحمل داشتم و عذابی که می کشیدم، سر سام گرفتم. از همه بدتر، حس
انزجاري بود که نگاه محو تماشا و مشتاق و پر از تمایل او در من به وجود می آورد. از لبخند هایش
حال تهوع به من دست می داد و از حاشیه رفتن هایش حال خفقان. چقدر دلم می خواست می توانستم
بگویم – برو گم شو – و از اتاق بیندازمش بیرون!
پشت میزي که محمد همیشه می نشست، با آن حال صاحب خانگی نشسته بود و حرف می زد و من
نمی شنیدم، این بار نه از سر شوق از سر انزجار و نفرت. دیگر از آن مهناز که مثل گربه اي ملوس،
فقط به درد ناز و نوازش می خورد، خبري نبود. این بود که ببري که دلش می خواست چنگ بیندازد
و از هم بدرد.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:58 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٠٢
در میان سخنرانی طولانی اش فقط من هاي بی شماري که به کار می برد، به گوشم می خورد و لحظه
به لحظه تحملم کم تر می شد که یکدفعه دست برد و قاب خاتم محمد را برداشت و من از این که
دست هایش به جاي دست هاي محمد می خورد، حال جنون پیدا کردم. لبخندي زد و گفت: - چه
دختر قشنگی. – همین، حتی نگاهش هم به شعر نیفتاد. چقدر از او بدم آمد به نظرم آمد یک احمق
است، یک احمق پولدار که پول مثل نقابی خوش آب و رنگ روي حماقتش را می پوشاند، درست به
حماقت چند سال قبل خودم. او حرف می زد و من در حالی که سرم پایین بود، غرق خاطرات آن
شب گرم تابستانی بودم که براي اولین بار به صداي خوش آهنگ محمد که مرا مخاطب قرار داده
بود، گوش می دادم. خدایا، این چه سرطانی است که با دست خود به جانم انداختم؟! یعنی من دیگر
هیچ گاه درمان نمی شدم؟! توي افکار درهم و برهم غوطه می خوردم. او که حرف هایش ته کشیده
بود با لحنی که به گوش من به جاي مهربانی مسخره می آمد، پرسید:
شما سوالی ندارین؟
فکم را به هم فشردم و تمام نیرویم را جمع کردم که حرف نامربوط نزنم. سرم را بلند کردم و در
حالی که به جاي او نگاهم به قاب خاتم روي میز بود، گفتم:
نه.
جا خورد و پرسید:
یعنی هیچ حرف و سوالی نیست؟!
صدایم از خشم، خش برداشته بود. انگار تقصیر او بود که محمد را از دست داده بودم.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:58 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٠٣
دوباره گفتم: نه، اگه سوالی باشه بعد حتماً می پرسم.
به زور از جایش بلند شد و احساس کردم که دماغش سوخته، معلوم بود که خودش را براي جواب
دادن هاي غرا آماده می کرده و حالا وا رفته بود و من دلم خنک شد. وقتی بیرون رفت، بدون این
که جواب عذرخواهی اش را بدهم در را بستم و به سینه ام چنگ زدم. احساس خفگی می کردم، انگار
چیزي روي قلبم سنگینی می کرد. دستم به زنجیر گردنم خورد، زنجیر محمد. بی اختیار از ذهنم
گذشت – خدا لعنتت کنه محمد. – ولی فوري زبانم را گاز گرفتم. چرا او را؟ کسی که باید لعنت
شود، منم که شدم، خوب هم شدم. اشک هایم سرازیر شد، که امیر در را باز کرد ولی تا چشمش به
من افتاد، آمد توي اتاق و در را بست و با صدایی آهسته پرسید:
چته؟! این کارها یعنی چی؟ مهناز، من جلوي این ها آبرو دارم آخه ...
حرفش را بریدم: ولی من ندارم. بگو برن گم شن. من آدمم نه وسیله حفظ آبرو ...
گریه حرفم را قطع کرد و امیر با عصبانیت بیرون رفت.
آن روز، به قول مادرم، با آبروریزي گذشت. ولی با این که مادرم و بقیه با من قهر کردند و اگر
مسئله زایمان ثریا پیش نیامده بود، معلوم نبود تا کی این قضیه توي خانه ما کش پیدا می کرد، ولی
آقاي ارجمند از رو نرفته بود.
نرگس می گفت: شاید کنجکاو شده ببینه چه جوریه که همه براش غش و ضعف می کنن، اون وقت
تو این جوري می کنی. بی چاره اینو پاي خانمی تو گذاشته و خبر نداره که کار از جاي دیگه خرابه!
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:58 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٠۴
همان روز خواستگاري با نرگس که به خاطر مادر و خانواده ام سعی داشت مثلا مرا سر عقل بیاورد
جر و بحث مفصلی کردم که باعث شد با حالت قهر از خانه ما برود.
فرداي آن روز وقتی سرکلاس خوشنویسی که هنوز هفته اي یک روز می رفتیم، دیدمش، آشتی
جویانه به خاطر تندي رفتار روز قبلم به طرفش رفتم و لبخند زدم، که نرگس گفت:
بیخودي واسه خر کردن من، لبخند ژوکوند نزن.
از ته دل خندیدم و شروع به معذرت خواهی کردم:
ببخشید به خدا، دست خودم نبود.
نرگس در حالی که از لاي ورقه هایش ورقه اي را در می آورد و به دستم می داد، گفت:
اتفاقاً دست خودت بود، بخون تا بفهمی.
روي یک ورقه با خطی خوش این شعر را نوشته بود:
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام، کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم، این چنین بی دست و پا خود را
چنان از طرح وضع ناپسند خود، گریزانم
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:58 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها