http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٩٠
هرهر و زهرمار، بایدم بخندي، اگه خنگ نبودي که تا حالا فهمیده بودي غیر از تو هم آدم هاي دیگه
اي توي این دنیا هستن و اون وقت سرتون رو از لاك مبارکتون آورده بودین بیرون تا بلکه چشم
هاي کم سوتون چهار قدم دورتر را ببینه ...
راست می گفت، حالا دیگر این قدر شعور پیدا کرده بودم که درستی حرف هایش را بفهمم و قبول
کنم. پس این بار هم دست در دست دوستم گذاشتم و براي راه افتادن به او تکیه کردم. چون با تمام
وجود به این نتیجه رسیده بودم که راست می گفت: دیگر شیر برنج بودن کافی بود. یاد شعري افتادم
که آزیتا همیشه می خواند: چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید. چشم هاي من هم، اگر چه
دیر و توسط دیگران و به زور شسته شد ولی به هر حال توي جور دیگر دیدن به فریادم رسید. با این
که از لحاظ جسمی در رنج بودم، ولی سعی می کردم روحم را قوي کنم و به تلاش وا دارم.
با آزیتا و نرگس دوباره همپا شدم و توي هر کلاسی که می شد، سر کردیم و گرچه نرگس همیشه
به خنده می گفت: - از ما بالاخره، چه آش شله قلمکاري در می آد، فقط خدا عالمه – ولی من در
سایه رفاهی که پدرم برایم باقی گذاشته بود توانستم براي فرار از گذشته هایم به جاي دست و پا زدن
در بدبختی به شناختن دنیاهاي تازه پناه ببرم و در این مسیر به موفقیت و مهارت هم دست پیدا کنم.
یکی از آن موفقیت ها، یاد گرفتن رانندگی بود که من هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم، ولی
بالاخره با تشویق نرگس و آزیتا یاد گرفتم و برخلاف انتظار خودم و دیگران راننده قابلی هم شدم.
دیگر براي آن که به قول نرگس سر از همه کارها در آوریم، وسیله هم داشتیم و خلاصه رفته رفته
ارتباط گسترده و فعالیت و همراهی با نرگس و آزیتا، خواه ناخواه بدون این که حتی خودم هم بفهمم
مرا به آدمی دیگر تبدیل کرد. ترسم از آدم ها و اجتماع ریخت، آن پوسته ظاهري که خودم از خودم
wWw.98iA.Com