0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:58 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٠٢
در میان سخنرانی طولانی اش فقط من هاي بی شماري که به کار می برد، به گوشم می خورد و لحظه
به لحظه تحملم کم تر می شد که یکدفعه دست برد و قاب خاتم محمد را برداشت و من از این که
دست هایش به جاي دست هاي محمد می خورد، حال جنون پیدا کردم. لبخندي زد و گفت: - چه
دختر قشنگی. – همین، حتی نگاهش هم به شعر نیفتاد. چقدر از او بدم آمد به نظرم آمد یک احمق
است، یک احمق پولدار که پول مثل نقابی خوش آب و رنگ روي حماقتش را می پوشاند، درست به
حماقت چند سال قبل خودم. او حرف می زد و من در حالی که سرم پایین بود، غرق خاطرات آن
شب گرم تابستانی بودم که براي اولین بار به صداي خوش آهنگ محمد که مرا مخاطب قرار داده
بود، گوش می دادم. خدایا، این چه سرطانی است که با دست خود به جانم انداختم؟! یعنی من دیگر
هیچ گاه درمان نمی شدم؟! توي افکار درهم و برهم غوطه می خوردم. او که حرف هایش ته کشیده
بود با لحنی که به گوش من به جاي مهربانی مسخره می آمد، پرسید:
شما سوالی ندارین؟
فکم را به هم فشردم و تمام نیرویم را جمع کردم که حرف نامربوط نزنم. سرم را بلند کردم و در
حالی که به جاي او نگاهم به قاب خاتم روي میز بود، گفتم:
نه.
جا خورد و پرسید:
یعنی هیچ حرف و سوالی نیست؟!
صدایم از خشم، خش برداشته بود. انگار تقصیر او بود که محمد را از دست داده بودم.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها