0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:56 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٩١
می شناختم فرو ریخت و شخصیت نهفته ام رشد کرد و شکوفا شد، شخصیتی که پایه ذهنی اش را
محمد پی ریزي کرده بود. من بدون محمد، مهنازي می شدم که او می خواست و این تحول شیرین
را، داغ نداشتن او و نبودنش برایم زجرآور می کرد، زجري که عاجز از درمان یا فراموشی آن بودم.
هرچه افکارم و به دنبالش اعمال و نحوه زندگی ام تغییر می کرد، بیش تر از قبل وجودم محمد را می
طلبید. انگار هرچه زندگی را بیش تر می شناختم، بیش تر هم محمد را می شناختم و این براي من که
دیگر او را نداشتم، شکنجه اي کشنده و دائمی بود. چه درد تلخ و ناگفتنی به جانم می ریخت وقتی او
را با دیگر مردهایی که به نوعی می شناختم و می دیدم، مقایسه می کردم. نه، توي ذهن من، هیچ
مردي حتی قابل فکر کردن نبود، چه برسد مقایسه با محمد.
همه این تغییر و تحول ها، مقایسه ها و تصمیم ها و نتیجه گیري ها بی اختیار توي مغز من صورت
می گرفت و ذهن و قلبم با حدتی بیش تر به گذشته و محمد متمایل می شد و مرا بی چاره می کرد.
چون عاشق و طالب چیزي بودم که روزي خودم باعث گم شدنش شده بودم و حالا هیچ نشانی از او
نداشتم.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها