0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:57 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٩۵
پسر دیگري شد و زهرا خانم در هر فرصتی این موضوع را به زبان می آورد. خدا را شکر زندگی آن
ها در مسیري درست افتاده بود و آرام پیش می رفت و من وقتی از خوشبختی امیر و خوشحالی مادرم
ذوق می کردم در عین حال احساس می کردم انگار حلقه معیوب خانواده ام فقط من هستم. من که
زودتر از همه خوشبختی را به چنگ آورده و از کف داده بودم و این رنج مثل خوره سوهان روحم
می شد و نمی توانستم دم بزنم. هر چیزي توي این دنیا بهایی دارد که انسان براي به دست آوردنش
باید آن را بپردازند. این میان عشق، مخصوصا عشق حقیقی، جزو چیزهایی است که هر کسی توان و
استطاعت پرداخت بهاي آن را ندارد. و فقط معدود کسانی که از عهده پرداخت بهایش برمی آیند،
می توانند سرمست و رها، تن به لذت بی همتایش بدهند و خوب مسلماً من جزو آن دسته نبودم. من
که همیشه در ذهنم این امید را داشتم که محمد ارتباطش را با خانواده ثریا حفظ کرده باشد، بالاخره
با ازدواج امیر و ثریا این امیدم هم تبدیل با یاس شد. وقتی نه خبري از او شد و نه حرفی درباره او از
آن ها شنیدم، مطمئن شدم که آن ها هم بی خبرند و سرخورده و مایوس و نا امید باز چشم به گذشته
و خاطراتم دوختم، چون امیدي به آینده نداشتم، هرچه بود اضطراب بود و بلاتکلیفی و هراس.
به یاد دارم یکی از روزهاي پاییز سال آخر دانشگاه، یکی از همکلاسی هایمان به مناسبت نامزدي اش
شیرینی پخش می کرد و همه به او تبریک می گفتند. یکی از بچه ها پرسید:
راستی پریسا، اسم داماد چیه؟!
وقتی پریسا گفت: محمد
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها