0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:58 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٠۴
همان روز خواستگاري با نرگس که به خاطر مادر و خانواده ام سعی داشت مثلا مرا سر عقل بیاورد
جر و بحث مفصلی کردم که باعث شد با حالت قهر از خانه ما برود.
فرداي آن روز وقتی سرکلاس خوشنویسی که هنوز هفته اي یک روز می رفتیم، دیدمش، آشتی
جویانه به خاطر تندي رفتار روز قبلم به طرفش رفتم و لبخند زدم، که نرگس گفت:
بیخودي واسه خر کردن من، لبخند ژوکوند نزن.
از ته دل خندیدم و شروع به معذرت خواهی کردم:
ببخشید به خدا، دست خودم نبود.
نرگس در حالی که از لاي ورقه هایش ورقه اي را در می آورد و به دستم می داد، گفت:
اتفاقاً دست خودت بود، بخون تا بفهمی.
روي یک ورقه با خطی خوش این شعر را نوشته بود:
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام، کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم، این چنین بی دست و پا خود را
چنان از طرح وضع ناپسند خود، گریزانم
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها