پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:58 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٠٣
دوباره گفتم: نه، اگه سوالی باشه بعد حتماً می پرسم.
به زور از جایش بلند شد و احساس کردم که دماغش سوخته، معلوم بود که خودش را براي جواب
دادن هاي غرا آماده می کرده و حالا وا رفته بود و من دلم خنک شد. وقتی بیرون رفت، بدون این
که جواب عذرخواهی اش را بدهم در را بستم و به سینه ام چنگ زدم. احساس خفگی می کردم، انگار
چیزي روي قلبم سنگینی می کرد. دستم به زنجیر گردنم خورد، زنجیر محمد. بی اختیار از ذهنم
گذشت – خدا لعنتت کنه محمد. – ولی فوري زبانم را گاز گرفتم. چرا او را؟ کسی که باید لعنت
شود، منم که شدم، خوب هم شدم. اشک هایم سرازیر شد، که امیر در را باز کرد ولی تا چشمش به
من افتاد، آمد توي اتاق و در را بست و با صدایی آهسته پرسید:
چته؟! این کارها یعنی چی؟ مهناز، من جلوي این ها آبرو دارم آخه ...
حرفش را بریدم: ولی من ندارم. بگو برن گم شن. من آدمم نه وسیله حفظ آبرو ...
گریه حرفم را قطع کرد و امیر با عصبانیت بیرون رفت.
آن روز، به قول مادرم، با آبروریزي گذشت. ولی با این که مادرم و بقیه با من قهر کردند و اگر
مسئله زایمان ثریا پیش نیامده بود، معلوم نبود تا کی این قضیه توي خانه ما کش پیدا می کرد، ولی
آقاي ارجمند از رو نرفته بود.
نرگس می گفت: شاید کنجکاو شده ببینه چه جوریه که همه براش غش و ضعف می کنن، اون وقت
تو این جوري می کنی. بی چاره اینو پاي خانمی تو گذاشته و خبر نداره که کار از جاي دیگه خرابه!
wWw.98iA.Com