0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:56 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٩٢
فصل چهلم
روزها و هفته ها و ماه ها مثل برق و باد گذشتند و سالگرد مرگ آقا جون فرا رسید. امیر بعد از فوت
پدرم، علی رغم ناراحتی همه ما، به دلیل خواست مادرم به دنبال کار انحصار وراثت براي فروش خانه
بود. می خواستیم از خانه اي که به قول مادر – برامون قدم نداشت – برویم. خانه اي که برخلاف
خانه قدیمی، هیچ کس به آن دلبستگی نداشت. بالاخره تلاش هاي امیر ثمر داد و به خواست مادر
قرار شد سهم الارث هر کس معلوم شود. مغازه و انبار با توافق همه دست نخورده ماند و امیر تا تمام
شدن درس علی، مسئولیت آن را به عهده گرفت. از پول فروش خانه هم یک آپارتمان خریدیم، چون
مادر بعد از مرگ پدرم دیگر در خانه هاي حیاط دار احساس آرامش نداشت. بقیه پول ها هم تقسیم
شد و به حساب هر کس جداگانه ریخته شد. یک سال و نیم از فوت پدرم، ما از خانه اي که تویش
عزیزترین کسانم را از دست داده بودم، رفتیم و همان وقت ها بود که آرام آرام امیر زمزمه ازدواج
سرداد و شش ماه بعد، درست همزمان با تمام شدن درس من بود که امیر، مادر را براي خواستگاري و
ازدواج با ثریا راضی کرد.
نمی توانم احساسم را از وصلت امیر با ثریا بیان کنم. خوشحال بودم یا غمگین؟ ذوق می کردم یا
حسرت می خوردم؟ نمی دانم. امیر ثریا را بی نهایت دوست داشت و من به خاطر برادرم، باید ثریا را
دوست می داشتم، ثریا را که در تمام این سال ها همه سعی ام را براي فراموشی اش کرده بودم، ولی
حالا دیگر قبول داشتم که گناه ندانم کاري و حماقت من پاي او نیست. به هر حال او براي من تداعی
کننده گذشته بود و در عین حال، احمق بودن خودم را به رخم می کشید که باز هم عذاب کمی نبود.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها