پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 3:58 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٠١
به مادر کردم، آن قدر هشدار دهنده بود که بی چاره مادر، دستپاچه رویش را به امیر کرد و با نگاه از
او کمک خواست و امیر که مثل همیشه با شوخی و سر و صدا فضا را شلوغ کرده بود، هر دوي ما را
به اتاق من راهنمایی کرد.
احساس آدم در مورد موضوعی واحد در دو زمان مختلف چقدر می تواند متفاوت باشد. یعنی من
همان مهناز چند سال پیش بودم که همراه محمد می رفت تا دو نفري صحبت کنند؟
وقتی امیر در را بست، از حال خودم تعجب کردم، توي دلم نه خجالت بود، نه شوق، نه تشویش. هیچ
چیز نبود، هیچ چیز.
هر چه بود، حرص بود و غصه و خفقان. این درد بی درمان را چه کسی می توانست بفهمد؟ از وضع
خودم و از اجباري که به تحمل داشتم و عذابی که می کشیدم، سر سام گرفتم. از همه بدتر، حس
انزجاري بود که نگاه محو تماشا و مشتاق و پر از تمایل او در من به وجود می آورد. از لبخند هایش
حال تهوع به من دست می داد و از حاشیه رفتن هایش حال خفقان. چقدر دلم می خواست می توانستم
بگویم – برو گم شو – و از اتاق بیندازمش بیرون!
پشت میزي که محمد همیشه می نشست، با آن حال صاحب خانگی نشسته بود و حرف می زد و من
نمی شنیدم، این بار نه از سر شوق از سر انزجار و نفرت. دیگر از آن مهناز که مثل گربه اي ملوس،
فقط به درد ناز و نوازش می خورد، خبري نبود. این بود که ببري که دلش می خواست چنگ بیندازد
و از هم بدرد.
wWw.98iA.Com