0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٠۵
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را
هنوز آن ورقه به دیوار اتاقم است.
با نرگس آشتی کردم، در حالی که از راه ظریفی که براي بیان حال من پیدا کرده بود هم رنجیده
بودم و هم خوشم آمده بود.
سه روز بعد، ثریا وضع حمل کرد و دختري ظریف و کوچولو و بی نهایت عزیز براي همگی ما به
دنیا آورد که اسمش را سحر گذاشتند. به دنیا آمدن سحر براي زندگی آرام یک دنیا هیجان بود. براي
ما که هیچ وقت اطرافمان بچه کوچکی نداشتیم، سحر شد چشم و چراغ خانه ما و روشنی دل مادر و
هر چه بزرگ تر می شد و شباهتش، به گفته مادرم به من بیش تر می شد، علاقه من به او چندین
برابر می شد. مادر همیشه می گفت – انگار تو رو کوچولو کردن – و من چه لذتی می بردم از این
که او را در آغوش بگیرم. سحر باعث بیدار شدن نیازهایی توي وجود من شد که خودم هم از
وجودشان خبر نداشتم. وقتی او را در آغوش می گرفتم، ناخودآگاه به این فکر می افتادم که چقدر
دوست دارم سحر بچه خودم باشد و فکر می کردم چقدر دلم می خواهد بچه اي داشته باشم. بچه اي
که بی اختیار در ذهن من شبیه به محمد مجسم می شد. از فعل و انفعالاتی که توي مغزم صورت می
گرفت مبهوت می شدم. وقتی براي سحر لالایی می خواندم و او در حالی که سرش روي شانه یا سینه
ام بود خوابش می برد، یا با سر و صداهاي بچگانه جواب ابراز احساسات مرا می داد، حسی سرکش و
غیر قابل مقاومت مرا در خود می گرفت و حسرتی سوزان وجودم را به آتش می کشید. حسرت بچه
اي که مسلماً می توانستم حالا داشته باشم و نداشتم.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:59 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٠۶
وقتی به خیالم مجال جولان می دادم، پیش از همه چیز، محمد را به عنوان پدر بچه ام مجسم می کردم
و از تصور این که محمد با آن عطوفت و مهر و آن روحیه ظریف و در عین حال محکم و قاطع، می
توانست یکی از بهترین پدرها باشد، غرق حسرت می شدم.
با در آغوش گرفتن سحر، لذت داشتن و نیاز به داشتن بچه و مادر شدن را در خودم حس می کردم،
لذت بی نهایت در آغوش گرفتن موجود ضعیف و کوچکی که از گوشت و خون خود آدم باشد.
احساس می کردم وجودم از محبتی ناب پر می شود و وقتی امیر قربان صدقه سحر می رفت یا نگاه
هاي سرشار از محبتش را به ثریا و سحر می دیدم، بی اختیار محمد در نظرم مجسم می شد و فکر می
کردم اگر الان بود، اگر ما بچه دار شده بودیم، رفتار او چطور بود؟! مطمئن بودم او همان طور که
بهترین شوهر براي من بود، می توانست بهترین پدر باشد و از رنج این که هم خودم و هم بچه اي را
که حالا در آرزویش بودم از نعمت وجود او محروم کرده بودم، به خودم می پیچیدم و رنج می بردم،
اما بی حاصل.
از زمانی که دنیا، دنیا بوده، خود کرده ها را تدبیري نبوده، پس غیر از عذاب حاصلی براي من هم
نبود. مگر همیشه نمی گویند : بگذار تا بیفتد و بیند سزاي خویش؟! من افتاده اي بودم که سزاي خود
را می دیم و درد می کشیدم. دردي بدون دارو و امید بهبود ...
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:59 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٠٧
فصل چهل و دوم
همان روزها بود که بالاخره تلاش هاي مریم و ناصر ثمر داد و یک محل مناسب که با سرمایه ما
جور در می آمد پیدا شد و با کمک هاي امیر و سرمایه اي که بیش ترش از سهم خود من بود، همراه
آزیتا و نرگس و مریم که هر کدام گوشه اي از کار را تقبل کرده بودند، نزدیک سالگرد تولد بیست
و پنج سالگی ام سرانجام، مهد کودك ما که اسمش را سحر گذاشته بودیم، افتتاح شد و پناهگاه و
ماواي دیگري به جاي دانشگاه پیدا کردم، که با پناه بردن به آن سرم، را گرم کنم. تا آن جا که می
توانستم کار می کردم و خودم را خسته.از بدنم کار می کشیدم تا مبادا روحم مجال جولان پیدا کند و
دوباره فکرهاي همیشگی داغانم کند. مخصوصا که مریم چون ماه هاي اول حاملگی را می گذراند و
حالش خوب نبود،
نمی توانست زیاد کمک کند،پس من کارهاي او را به عهده گرفتم، و براي اولین بار از حس
مسئولیت سنگینی که به گردنم بود هم دچار هیجان و خستگی می شدم و هم مدیریت و مشکلات
حاصل از آن را تجربه می کردم و، به رغم همه دشواري ها، از حس شیرین توانایی اداره کردن عده
اي، غرق شادي می شدم.
وقتی بچه هاي کوچک براي اسم نویسی می آمدند، با حیرت حس می کردم به همه آن ها علاقه دارم
و دوست دارم که پیش ما شاد و راضی باشند. گهگاه مثل بچه هایی که بازي می کنند، با خودم فکر
می کردم همه این ها بچه هاي منند، بچه هایی که حالا آرزوي داشتن یکیشان را داشتم.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  3:59 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٠٨
این شد که روز به روز بیش تر به کارم علاقه پیدا کردم و مهد خانه دومم شد که به اندازه خانه
خودمان دوستش داشتم. همان سال بود که آزیتا براي تولدم یک قاب قشنگ و بی نهایت زیبا از
کارهاي خودش آورد.
منظره اي از یک خانه قدیمی ته کوچه اي با صفا بود که در میان درخت هایی تناور داشت و از فراز
دیوارها شاخه هاي یاس و نسترن توي کوچه ریخته بود. این منظره بی آن که شباهتی به کوچه و
خانه قبلی ما داشته باشد، مرا به یاد آن جا می انداخت و انگار عطر یاس ها را حس می کردم. این
تابلو شد زینت بخش کارم در مهد کودك.
آقاي ابهري هم به عنوان کادوي تولد در ضمن افتتاح مهد کودك برایم یک قاب رومیزي فرستاده
بود. قاب خاتمی زیبا که در میان آن با خطی طلایی رنگ این بیت نوشته شده بود:
بعد از این دست من و زلف چو زنجیر نگار
چند و چند از پی کام دل دیوانه روم
و با خطوطی مورب و در حاشیه با خطی تیره تر این بیت ها دایره وار نوشته شده بود:
گر از این منزل ویران به سوي خانه روم
دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم
زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم
نذر کردم که هم از راه به میخانه روم
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:00 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٠٩
تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوك
به در صومعه با بربط و پیمانه روم
آشنایان ره عشق گرم خون بخورند
ناکسم گر به شکایت سوي بیگانه روم
گر ببینم خم ابروي چو محرابش باز
سجده شکر کنم و ز پی شکرانه روم
آن روز وقتی کادوي قاب را باز کردیم و شعر را خواندیم، چقدر از دست نرگس خندیدیم که می
گفت:
این جواب اون شعري است که اون شب حافظ باهاش آبرویت رو برد.
آن قاب براي همیشه روي میز کارم ماند و هر وقت چشمم به آن می افتاد، غیرممکن بود تمام بیت
ها را نخوانم و بیش از پیش در قلبم از دکتر ابهري و آزیتا و نرگس ممنون نشوم. چون به کمک
جلسه هاي ادبی دکتر بود که من تا حدودي با مفهوم عمیق واژه ها آشنا شدم و در کمال ناباوري
دیدم که یک بیت شعر می تواند چقدر معنا و مفهوم داشته باشد و با کمک و راهنمایی هاي آن ها به
کتاب و کتابخوانی علاقمند شدم. اوایل گوش کردن به حرف هاي استاد و کم کم همصحبتی و
مطالعه باعث شد توي جلسه ها جا بیفتم، دیگر خجالت نکشم، حرف ها را بفهمم و خودم هم حرفی
براي زدن داشته باشم و فقط شنونده اي نادان که از همه چیز حیرت می کند، نباشم. لذت فهمیدن و
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:00 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴١٠
دانستن و از قید خرفتی رها شدن را که به من احساس زنده بودن و اعتماد به نفس می داد اول از همه
به نرگس و بعد به دکتر و آزیتا مدیون بودم. براي همین ممنونشان بودم و بی نهایت دوستشان داشتم
و اوقاتی که غرق خواندن کتاب می شدم یا با لذت و عشق به موسیقی اصیلی گوش می کردم که
یک روز از آن منتفر بودم، غیرممکن بود یاد محمد نیفتم و پیش خودم آرزو نکنم، کاش حالا که
دیگر حرف هایش را می فهمم و حرفی براي گفتن دارم، فقط یک بار دیگر می دیدمش، کاش فقط
... ولی فایده نداشت. تا حالا اي کاش توي دنیا ثمر داشته که حالا براي من داشته باشد؟! من فقط رنج
می بردم و بس. رنجی نهانی که کسی از آن با خبر نبود.
رنج بردن باعث فهمیدن می شود و ذهن را به تلاش براي شناختن وا می دارد تا این که قواعد زندگی
و تلخی و سختی را می شناسد و به درك و شعور می رسد. ولی وقتی به فهمیدن و درك رسیدي، از
آن به بعد دیگر خود فهمیدن باعث رنجت می شود. دیگر هم از فهمیدن خودت رنج می بري، هم رنج
فهمیدن آنچه دیگران درك نمی کنند و نمی فهمند و نمی بینند، به جانت نیش می زند و آزارت می
دهد. ولی هر قدر در نادانی می شود درجا زد، در فهمیدن نمی شود. وقتی چشم هایت باز شد، دیگر
نمی توانی آن را ببندي و خودت را به نفهمی بزنی، و من تازه حالا می توانستم رنج آن سال هاي
محمد را درك کنم و خجالت بکشم، اما باز هم بی فایده.
بهمن ماه آن سال بود که آزیتا طی مراسمی مفصل با مهندس پارسا ازدواج کرد و بعد از سال ها من
و نرگس چه شور و شوقی براي این عروسی داشتیم. عروسی اش مرا به یاد عروسی زري انداخت و
خاطرات گذشته ها. هوا همان طور سرد بود و برف ریزي می بارید و من که بعد از محمد به هر
عروسی که می رفتم غمی مرموز به دلم چنگ می زد، آن روز انگار غصه ام چندین برابر بود. غصه ام
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:00 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴١١
زاییده حسادت نبود، یک جور غبطه نسبت به نگاه هاي پر مهر عروس و داماد آزارم می داد.
ناخودآگاه یاد لحظه لحظه روز عقدم می افتادم و نگاه هاي پر محبت محمد و حس اولین باري که
دستم را لمس کرد. گرمایی که از یادآوري این حس به جانم می ریخت دیوانه ام می کرد و من باز
هم غیر از کلافه شدن و رنج بردن چاره اي نداشتم. آن روز هم با یادآوري روز عروسی زري باز
خاطرات گذشته، روشن و زنده جان گرفته بود. یاد شوقی افتادم که براي هر چه بهتر شدن در نظر
محمد داشتم و حالا که هیچ چشم و نگاهی برایم گرماي نگاه پر مهر محمد را نداشت، زجر می
کشیدم.
اعتماد به نفس و رضایت خاطري که دو چشم مشتاق که انسان دل در گرو مهرش دارد به آدم می
دهد، حلاوت عزیز بودن براي کسی که براي تو عزیزترین است، با هیچ حس دیگري در این دنیا
قابل قیاس نیست. و حالا وقتی داشتم حاضر می شدم، دلم نگاه هاي موشکاف و دقت عمیق چشم هاي
محمد را می خواست که هم تحسین می کرد، هم مواظب محفوظ بودن من بود. خدایا چقدر دلم می
خواست بود و از لباسم ایراد می گرفت و از من می خواست خودم را یا صورتم را بپوشانم و من با
شوق، وجودي را که دیگر متعلق به خودم نبود، می پوشاندم و او باز هم دقت می کرد و وسواس
داشت و مثل کسی که عاشق گنجی باشد که می خواهد از دید اغیار پوشیده نگهش دارد، از من ایراد
می گرفت.
آري، هر چیزي می تواند براي آدم به آرزو و حسرت تبدیل شود. مثل من که دلم حتی براي
ایرادهاي محمد هم بهانه می گرفت و حالا تازه، به ارزش دقت او به تمام کارهایم پی می بردم. دقتی
پر از مهر و غیرتی پر از عشق براي حفظ وجودي که او می خواست حتی نگاهی به حریمش تجاوز
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:00 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴١٢
نکند. از هجوم این فکرها، خدا می داند چه غوغایی توي قلبم می شد. ظاهرم آرام و شاد بود، می
خندیدم ولی غمی به قدر غربت تمام دل هاي غریب دنیا سینه و قلبم را می فشرد. غمی غیر قابل بیان
و ناگفتنی که شیرینی لحظه ها را با حسرتی جانکاه از من می گرفت و پشیمانی و افسوس را به
جایش می نشاند.
با این احساس بود که در عروسی یکی از بهترین دوستانم شرکت کردم در حالی که خبر نداشتم توي
این جشن نرگس را هم به نوعی از دست می دهم. آن روز نرگس که از شادي آرام و قرار نداشت،
مثل صاحبخانه از مهمان ها پذیرایی می کرد، سر به سر دیگران می گذاشت و با حرف هاي بامزه و
شوخی هاي بجایش دیگران را شاد می کرد و لحظه اي در بک جا بند نمی شد. و از آن جا که تقریباً
بیش تر دوست ها و اقوام آزیتا را می شناخت، با حالتی خودمانی با همه برخورد می کرد. در این
گیر و دار از قرار پسر عموي شوهر آزیتا گلویش سفت و سخت پیش نرگس گیر کرد.
پسر عمو که اسمش پرویز بود و مقیم آمریکا، مردي 42 ساله بود که از سنش خیلی جوان تر به نظر
می آمد و می گفتند وضع مالی خیلی خوبی دارد. ولی به هر حال از نرگس چهارده سال بزرگ تر
بود. وقتی مسئله خواستگاري او مطرح شد حال بدي شدم. از همه بدتر این بود که نرگس علی رغم
مخالفت خانواده اش، دیگران و من و آزیتا، بعد از چند جلسه گفتگو پیشنهاد ازدواج پرویز را قبول
کرد و در جواب مخالفت هاي شدید ما و جر و بحث هاي طولانی، یک روز بالاخره حرف آخر را
زد. به احمقانه ترین دلایل این ازدواج را قبول کرده بود، یکی این که می گفت – پرویز منو یاد بابام
می اندازه – و دیگر این که می خواست به خارج برود. کارمان از بحث به داد و فریاد و حتی قهر
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:00 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴١٣
کشید، ولی نرگس تصمیمش را گرفته بود. فروردین به عقد پرویز درآمد و شوهرش رفت تا براي
اقامت نرگس و بردنش اقدام کند.
برخلاف عروسی آزیتا که شاد بودیم، براي عقد نرگس گریه کردم. نرگس دو روز قبل از عقد
همراه آزیتا آمده بود تا به اصطلاح با هم آشتی کنیم. آن روز هم هرچه سعی کردم با دلایل به او
بقبولانم که اشتباه می کند، نرگس با خونسردي و آرامش برایم توضیح داد که خودش به تمام جوانب
قضیه فکر کرده و تمام حرف هایی که من می زدم، خودش قبلاً سبک و سنگین کرده، منتها می
گفت که خودش روحیه خودش را بهتر می شناسد و آخر سر به شوخی اضافه کرد:
تو نمی خواد دلت براي من شور بزنه، تو اگر عقلت می رسه یک فکري به حال خودت بکن که هنوز
داري با یک شبح زندگی می کنی.
بعد هم مثل همیشه قضیه را با خنده و شوخی و سر و صدا تمام کرد و گفت:
حالا جریمه این که با دوست نازنینی مثل من قهر کردي، باید ناهار ما را ببري رستوران خانم جون!
منظورش رستوران معروفی بود که نزدیک خانه امیر قرار داشت و اسمش مطبخ بود. من محیط این
رستواران را به خاطر سبک سنتی اش دوست داشتم و همیشه می گفتم آن جا مرا به یاد خانم جون می
اندازد. یادش به خیر آن روز چقدر از حرف هاي نرگس خندیدیم و غصه من از رفتن نرگس و
دوري اش چندین برابر شد و در عین حال احساس تنهایی و بی سرانجامی و بلتکلیفی بیش از همیشه
آزارم داد.
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:00 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴١۴
همه دوستانم سر و سامان گرفته بودند و راهشان مشخص شده بود. فقط من بودم که حیران و
سرگردان با گذشته هایم زندگی می کردم و هر چه می گذشت درمانده تر می شدم. حتی فکر ازدواج
هم آزارم می داد، چون گذشته دست از سرم برنمی داشت، انگار قلب و ذهن آدم در یادآوري گذشته
ها و از دست رته ها بی رحم ترین جلادهاي دنیایند. با هر شدتی بخواهی از خاطره اي یا گذشته ات
فرار کنی، با همان شدت آن را توي صورتت می کوبد و آزارت می دهد. من براي اندیشیدن به آینده
و ازدواج و ... نخست باید گذشته ام را، در یک کلام محمد را فراموش می کردم، که برایم میسر
نبود. درست مثل این که براي ندیدن و از یاد بردن چیزي رو از آن برگردانی و کسی چانه ات را
بگیرد و به زور وادارت کند به آنچه روحت را می خراشد نگاه کنی، به یاد آوري و به آن فکر کنی
و این جاست که دیگر راه فراري نیست. وقتی وجود خودت با تو در جنگ باشد، راهی جز تسلیم
نیست. باید راضی به زجر شوي و تسلیم به خون جگر، تا روزي که قلبت چانه ات را رها کند و
بگذارد، اگر نه براي همیشه، لااقل تا آن جا که ممکن است فراموشی باعث شود راه زندگی ات تغییر
کند، رویت را برگردانی و تصمیم بگیري. بدبختی من هم این بود که در تمام سال هایی که به
سرعت می گذشت، در تک تک لحظه هایم، اگر براي یک ثانیه هم خواستم به آینده فکر کنم، انگار
کسی چانه ام را می گرفت و صورتم را به گذشته برمی گرداند. براي همین، راهی به جلو و آینده
نداشتم، زندگی، احساس و آرزوهایم پشت سرم جا مانده بود. من مانده بودم و گذشته.
گذشته هم یعنی محمد.
به همین دلیل چشم هایم را می بستم و با یاد او زندگی می کردم و وقتی هم که چشم باز می کردم
مسلما جز او کسی را نه می دیم، نه می خواستم ببینم. ولی تا کی و کجا می شد به این وضع ادامه
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:00 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴١۵
داد؟! با گذشت زمان فشار مادرم بیش تر می شد. و با زمزمه هر خواستگاري یا ازدواج دوست هایم
او هم زمزمه اش را از سر می گرفت. از طرف دیگر فشار دوستانم بود که هر کدام به طریقی می
خواستند مرا سر عقل بیاورند.
مریم و آزیتا با دلیل و برهان و منطق و نرگس با نیش و کنایه و شوخی می خواستند مرا وادار به
ازدواج کنند. و تازگی ها گهگاه امیر هم، غیر مستقیم، گوشه و کنایه می زد و من مجبور بودم خودم
را به نفهمی بزنم. براي فرار از حرف ها و خودم بر دلبستگی ام به کار می افزودم و سعی می کردم
وقتم بیرون از خانه بگذرد. این جوري زمان هم، انگار دنبالش گذاشته بودند، به سرعت می گذشت.
مریم وضع حمل کرد و صاحب دختري تپل و شیرین شد که مثل عروسک پنبه اي سفید و نرم بود.
اسمش را پریا گذاشت. من حالا دو تا عشق کوچولو داشتم، یکی سحر که روز به روز بزرگ تر می
شد و حالا کم کم می توانست راه برود و توي خانه باعث سرگرمی ام بود و دیگري پریا که مثل
عروسکی جان دار توي محل کار کنارم بود. در این میان رفتن نرگس نزدیک و نزدیک تر می شد و
غصه هاي من بیش تر. به خصوص که آزیتا هم احتمالاً براي مدتی با شوهرش از ایران می رفت تا به
پیشنهاد پسر عمویش، یا همان شوهر نرگس، ببیند می توانند آن جا زندگی کنند یانه؟ قرار بود با
نرگس همسفر شوند و من دلم به اندازه دنیا گرفته بود و احساس تنهایی و غربت می کردم. یکی از
همان هفته هاي آخر توي کوه بود که دوباره آزیتا و نرگس صحبت را به من و آینده و گذشته
کشاندند و آزیتا مثل همیشه با ملایمت و نرمی زبان به نصحیت باز کرد:
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:01 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴١۶
مهناز، قبول کن که تو این قضیه رو خودت این قدر براي خودت بزرگ کردي. هزاران آدم هستن
که حتی با هم زندگی می کنن و بعد، جدا می شوند. درسته، یک مدت وقت لازم است، ولی به هر
حال فراموش می کنن. اصلا تو این جوري فکر کن، شاید ارزش این دوست داشتن براي تو، به خاطر
همین جداییه. به خدا لیلی و مجنون هم اگه به هم می رسیدن دیگه عشقشون افسانه نمی شد. قبول
نداري؟!
ولی من فکر می کنم افسانه شد، نه براي این که به هم نرسیدن. واسه این که کسی رو جاي هم دیگه
قبول نکردن. یعنی فراق و دوري و زجر رو قبول کردن و اسمش رو قسمت و تقدیر و زندگی
نگذاشتن که بتونن فوري برن سراغ یک لیلی یا یک مجنون دیگه.
نرگس خندان گفت: ا ، نه بابا، آزیتا کلاس هاي بابایت کار خودش رو کرده. مردم چه غلط هاي
زیادي می کنن! می شنوي؟!
آزیتا در حالی که می خندید گفت: حالا گیریم اینه که تو می گی. ولی خوب، بابا اون ها این کار
رو دو طرفه کردن، تو چی؟! تو حتی خبر نداري مجنون تا حالا صاحب چند تا لیلی دیگه شده؟ یا
اصلا لیلی اولی رو یادشه یا نه؟! به خدا این کار تو اشتباه محضه. اگه با یک خاطره می شد یک عمر
سر کرد، نصف بیش تر آدم هاي دنیا، تنها بودن، اصلا همه شون، ولی نمی شه. مهناز جون، تو رو
خدا، ناراحت نشو، ولی قبول کن که داري احمقانه عمل می کنی. ببین اگه می دونستی کارت غلط
نیست سربلند می گفتی، من هنوز محمد رو دوست دارم و نمی خوام برم دنبال زندگیم، ولی خودت
می دونی این حرف بیخوده، براي همین حرفی براي زدن نداري، تازه مجبوري فکرت رو قایم هم
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:01 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴١٧
بکنی. قبول کن که مادرت حق داره، برادرت حق داره، ما حق داریم، آخه سر کردن به پاي آدمی
که معلوم نیست کجاست و چه می کنه، اصلا سر سوزنی از گذشته و تو یادي توي ذهنش هست یا
نه، خودت بگو اسمش چیه؟!
نرگس فوري گفت: خریت. اصلا شاید اون آقا زاده الان صاحب چند تا بچه باشه، اون وقت این خانم
این سر دنیا شده ژولیت بی چاره گول این باقی مانده جوانی و آب و رنگت رو نخور، اینم تموم می
شه، اون وقت باید بشینی مثل محمد، ماتمش رو بگیري، فکر می کنی چند وقت دیگه بخت برگشته
هایی مثل آقاي ارجمند، خر قیافه ات می شن و عاشق سینه چاك؟!
با زهرخندي تلخ در حالی که دلم از حرف هاي هر دوشان گرفته بود گفتم: یعنی تو نمی فهمی که
من از همین که اون ها فقط خر قیافه من می شن فراري ام؟! اصلا می دونین چیه؟! بابا من یک اشتباه
کردم، چه می دونم یک خریت، یک دیوونگی تا آخرش هم وایسادم، تا الان که صدام در نیومده بعد
از اینم همین طور، دیگه بحث سر چیه؟!
یکدفعه آزیتا گفت: اي بابا، خوب تو که این قدر اصرار داري چرا نمی گردي دنبالش؟!
با تحیر و گیج گفتم: من؟!
نرگس فوري هیجانزده گفت: واي راست می گه، چقدر خنگ بودیم، چرا تا حالا به این فکر
نیفتادیم؟!
من دوباره بهت زده پرسیدم: ما بگردیم دنبالش؟!
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:01 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴١٨
نرگس گفت: آره دیگه، پس کی؟! بالاخره باید بفهمیم این آدمی که تو داري خودت رو فداي
فکرش می کنی، کجاست؟! در چه حالیه؟!
آخه چطوري؟ از کجا؟!
نرگس با حرص گفت: باز مثل هالوها حرف زد. بالاخره تو آدرس مغازه پدرش، خونه شون، خونه
کس و کارش، محل کار شوهر خواهرش، چه می دونم یک جا رو داري دیگه. خودش هم نباشه،
خانواده اش این جا هستن، آب نشدن برن توي زمین که ...
این چیزي بود که من واقعا هیچ وقت به آن فکر نکرده بودم. از تصور خودم که در به در دنبالش می
گردم حال بدي به من دست می داد. این چیزي نبود که بخواهم. زار و حقیر، خرد و شکسته. اگر
پیداش می کردم به چه دردي می خورد؟! چه حاصلی داشت؟!
نرگس دوباره انگار فکرم را خوانده بود، گفت: بابا نمی گم که برو داد بزن آهاي، من خانه به خانه،
کو به کو دارم دنبالت می گردم. فقط می گم دورادور یکجوري خبردار بشیم، ببینم کجاست؟ ایرانه؟
زن گرفته یا نه؟ چند تا بچه داره ...
این حرف هایش همیشه مثل کاردي بود که به قلبم فرو می رفت و من حتی رویم نمی شد به او
بگویم که از تصور ازدواج محمد دیوانه می شوم.
حقیقت این بود که می ترسیدم. از این که آن حرف ها حقیقت داشته باشد، می ترسیدم و مدت ها
بود از روبرو شدن با واقعیت و حتی فکر کردن به آن فراري بودم. اگر باقی عمرم هم به محمد
گذشته دلبسته می ماندم، زجرش از پیدا کردن آن محمدي که نرگس می گفت، کم تر بود. گذشته
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:01 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴١٩
زندگی من با محمد و خاطراتش مثل چاهی بود که مرا در خودش بلعیده بود و راه فراري نگذاشته
بود. راست می گفتند کارم احمقانه بود، اصلاً دیوانگی محض بود، ولی چاره اي نداشتم. دیگر از
دست خودم هم خارج بود. براي همین چنان با ناراحتی و تند و تیز و گزنده گفتم – نه – که آن ها
ساکت شدند و دیگر چیزي نگفتند.
بقیه راه در سکوت گذشت و من در حالی که تلخی حقایقی را حس می کردم که نرگس و آزیتا می
گفتند و خودم بارها به آن اندیشیده بودم، با اخم هایی درهم قدم برمی داشتم، که پیرمردي با آوایی
حزین در حالی که دسته اي پاکت دستش بود و شعر سوزناکی می خواند به ما رسید و با لحنی
ملتمس پرسید:
بابا، فال نمی خري؟!
من که دلم بی نهایت گرفته بود، بی اختیار دست بردم و یک پاکت را از لاي پاکت ها بیرون
کشیدم. ورقه اي در آن بود که رویش نوشته بود:
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور
بقیه اش را نخواندم. از خوشحالی و بدون این که بشمارم چند تا اسکناس از کیفم بیرون کشیدم به او
دادم و بعد در حالی که کاغذ رو مثل فتح نامه جلوي چشم آن ها می گرفتم با خنده و خوشحالی
گفتم:
wWw.98iA.Com

یک شنبه 26 دی 1389  4:01 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها