http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٠۵
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را
هنوز آن ورقه به دیوار اتاقم است.
با نرگس آشتی کردم، در حالی که از راه ظریفی که براي بیان حال من پیدا کرده بود هم رنجیده
بودم و هم خوشم آمده بود.
سه روز بعد، ثریا وضع حمل کرد و دختري ظریف و کوچولو و بی نهایت عزیز براي همگی ما به
دنیا آورد که اسمش را سحر گذاشتند. به دنیا آمدن سحر براي زندگی آرام یک دنیا هیجان بود. براي
ما که هیچ وقت اطرافمان بچه کوچکی نداشتیم، سحر شد چشم و چراغ خانه ما و روشنی دل مادر و
هر چه بزرگ تر می شد و شباهتش، به گفته مادرم به من بیش تر می شد، علاقه من به او چندین
برابر می شد. مادر همیشه می گفت – انگار تو رو کوچولو کردن – و من چه لذتی می بردم از این
که او را در آغوش بگیرم. سحر باعث بیدار شدن نیازهایی توي وجود من شد که خودم هم از
وجودشان خبر نداشتم. وقتی او را در آغوش می گرفتم، ناخودآگاه به این فکر می افتادم که چقدر
دوست دارم سحر بچه خودم باشد و فکر می کردم چقدر دلم می خواهد بچه اي داشته باشم. بچه اي
که بی اختیار در ذهن من شبیه به محمد مجسم می شد. از فعل و انفعالاتی که توي مغزم صورت می
گرفت مبهوت می شدم. وقتی براي سحر لالایی می خواندم و او در حالی که سرش روي شانه یا سینه
ام بود خوابش می برد، یا با سر و صداهاي بچگانه جواب ابراز احساسات مرا می داد، حسی سرکش و
غیر قابل مقاومت مرا در خود می گرفت و حسرتی سوزان وجودم را به آتش می کشید. حسرت بچه
اي که مسلماً می توانستم حالا داشته باشم و نداشتم.
wWw.98iA.Com