پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:01 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴١٧
بکنی. قبول کن که مادرت حق داره، برادرت حق داره، ما حق داریم، آخه سر کردن به پاي آدمی
که معلوم نیست کجاست و چه می کنه، اصلا سر سوزنی از گذشته و تو یادي توي ذهنش هست یا
نه، خودت بگو اسمش چیه؟!
نرگس فوري گفت: خریت. اصلا شاید اون آقا زاده الان صاحب چند تا بچه باشه، اون وقت این خانم
این سر دنیا شده ژولیت بی چاره گول این باقی مانده جوانی و آب و رنگت رو نخور، اینم تموم می
شه، اون وقت باید بشینی مثل محمد، ماتمش رو بگیري، فکر می کنی چند وقت دیگه بخت برگشته
هایی مثل آقاي ارجمند، خر قیافه ات می شن و عاشق سینه چاك؟!
با زهرخندي تلخ در حالی که دلم از حرف هاي هر دوشان گرفته بود گفتم: یعنی تو نمی فهمی که
من از همین که اون ها فقط خر قیافه من می شن فراري ام؟! اصلا می دونین چیه؟! بابا من یک اشتباه
کردم، چه می دونم یک خریت، یک دیوونگی تا آخرش هم وایسادم، تا الان که صدام در نیومده بعد
از اینم همین طور، دیگه بحث سر چیه؟!
یکدفعه آزیتا گفت: اي بابا، خوب تو که این قدر اصرار داري چرا نمی گردي دنبالش؟!
با تحیر و گیج گفتم: من؟!
نرگس فوري هیجانزده گفت: واي راست می گه، چقدر خنگ بودیم، چرا تا حالا به این فکر
نیفتادیم؟!
من دوباره بهت زده پرسیدم: ما بگردیم دنبالش؟!
wWw.98iA.Com