پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:01 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴١٩
زندگی من با محمد و خاطراتش مثل چاهی بود که مرا در خودش بلعیده بود و راه فراري نگذاشته
بود. راست می گفتند کارم احمقانه بود، اصلاً دیوانگی محض بود، ولی چاره اي نداشتم. دیگر از
دست خودم هم خارج بود. براي همین چنان با ناراحتی و تند و تیز و گزنده گفتم – نه – که آن ها
ساکت شدند و دیگر چیزي نگفتند.
بقیه راه در سکوت گذشت و من در حالی که تلخی حقایقی را حس می کردم که نرگس و آزیتا می
گفتند و خودم بارها به آن اندیشیده بودم، با اخم هایی درهم قدم برمی داشتم، که پیرمردي با آوایی
حزین در حالی که دسته اي پاکت دستش بود و شعر سوزناکی می خواند به ما رسید و با لحنی
ملتمس پرسید:
بابا، فال نمی خري؟!
من که دلم بی نهایت گرفته بود، بی اختیار دست بردم و یک پاکت را از لاي پاکت ها بیرون
کشیدم. ورقه اي در آن بود که رویش نوشته بود:
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور
بقیه اش را نخواندم. از خوشحالی و بدون این که بشمارم چند تا اسکناس از کیفم بیرون کشیدم به او
دادم و بعد در حالی که کاغذ رو مثل فتح نامه جلوي چشم آن ها می گرفتم با خنده و خوشحالی
گفتم:
wWw.98iA.Com