پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:00 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٠٩
تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوك
به در صومعه با بربط و پیمانه روم
آشنایان ره عشق گرم خون بخورند
ناکسم گر به شکایت سوي بیگانه روم
گر ببینم خم ابروي چو محرابش باز
سجده شکر کنم و ز پی شکرانه روم
آن روز وقتی کادوي قاب را باز کردیم و شعر را خواندیم، چقدر از دست نرگس خندیدیم که می
گفت:
این جواب اون شعري است که اون شب حافظ باهاش آبرویت رو برد.
آن قاب براي همیشه روي میز کارم ماند و هر وقت چشمم به آن می افتاد، غیرممکن بود تمام بیت
ها را نخوانم و بیش از پیش در قلبم از دکتر ابهري و آزیتا و نرگس ممنون نشوم. چون به کمک
جلسه هاي ادبی دکتر بود که من تا حدودي با مفهوم عمیق واژه ها آشنا شدم و در کمال ناباوري
دیدم که یک بیت شعر می تواند چقدر معنا و مفهوم داشته باشد و با کمک و راهنمایی هاي آن ها به
کتاب و کتابخوانی علاقمند شدم. اوایل گوش کردن به حرف هاي استاد و کم کم همصحبتی و
مطالعه باعث شد توي جلسه ها جا بیفتم، دیگر خجالت نکشم، حرف ها را بفهمم و خودم هم حرفی
براي زدن داشته باشم و فقط شنونده اي نادان که از همه چیز حیرت می کند، نباشم. لذت فهمیدن و
wWw.98iA.Com