پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:00 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴١۴
همه دوستانم سر و سامان گرفته بودند و راهشان مشخص شده بود. فقط من بودم که حیران و
سرگردان با گذشته هایم زندگی می کردم و هر چه می گذشت درمانده تر می شدم. حتی فکر ازدواج
هم آزارم می داد، چون گذشته دست از سرم برنمی داشت، انگار قلب و ذهن آدم در یادآوري گذشته
ها و از دست رته ها بی رحم ترین جلادهاي دنیایند. با هر شدتی بخواهی از خاطره اي یا گذشته ات
فرار کنی، با همان شدت آن را توي صورتت می کوبد و آزارت می دهد. من براي اندیشیدن به آینده
و ازدواج و ... نخست باید گذشته ام را، در یک کلام محمد را فراموش می کردم، که برایم میسر
نبود. درست مثل این که براي ندیدن و از یاد بردن چیزي رو از آن برگردانی و کسی چانه ات را
بگیرد و به زور وادارت کند به آنچه روحت را می خراشد نگاه کنی، به یاد آوري و به آن فکر کنی
و این جاست که دیگر راه فراري نیست. وقتی وجود خودت با تو در جنگ باشد، راهی جز تسلیم
نیست. باید راضی به زجر شوي و تسلیم به خون جگر، تا روزي که قلبت چانه ات را رها کند و
بگذارد، اگر نه براي همیشه، لااقل تا آن جا که ممکن است فراموشی باعث شود راه زندگی ات تغییر
کند، رویت را برگردانی و تصمیم بگیري. بدبختی من هم این بود که در تمام سال هایی که به
سرعت می گذشت، در تک تک لحظه هایم، اگر براي یک ثانیه هم خواستم به آینده فکر کنم، انگار
کسی چانه ام را می گرفت و صورتم را به گذشته برمی گرداند. براي همین، راهی به جلو و آینده
نداشتم، زندگی، احساس و آرزوهایم پشت سرم جا مانده بود. من مانده بودم و گذشته.
گذشته هم یعنی محمد.
به همین دلیل چشم هایم را می بستم و با یاد او زندگی می کردم و وقتی هم که چشم باز می کردم
مسلما جز او کسی را نه می دیم، نه می خواستم ببینم. ولی تا کی و کجا می شد به این وضع ادامه
wWw.98iA.Com