پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:01 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴١٨
نرگس گفت: آره دیگه، پس کی؟! بالاخره باید بفهمیم این آدمی که تو داري خودت رو فداي
فکرش می کنی، کجاست؟! در چه حالیه؟!
آخه چطوري؟ از کجا؟!
نرگس با حرص گفت: باز مثل هالوها حرف زد. بالاخره تو آدرس مغازه پدرش، خونه شون، خونه
کس و کارش، محل کار شوهر خواهرش، چه می دونم یک جا رو داري دیگه. خودش هم نباشه،
خانواده اش این جا هستن، آب نشدن برن توي زمین که ...
این چیزي بود که من واقعا هیچ وقت به آن فکر نکرده بودم. از تصور خودم که در به در دنبالش می
گردم حال بدي به من دست می داد. این چیزي نبود که بخواهم. زار و حقیر، خرد و شکسته. اگر
پیداش می کردم به چه دردي می خورد؟! چه حاصلی داشت؟!
نرگس دوباره انگار فکرم را خوانده بود، گفت: بابا نمی گم که برو داد بزن آهاي، من خانه به خانه،
کو به کو دارم دنبالت می گردم. فقط می گم دورادور یکجوري خبردار بشیم، ببینم کجاست؟ ایرانه؟
زن گرفته یا نه؟ چند تا بچه داره ...
این حرف هایش همیشه مثل کاردي بود که به قلبم فرو می رفت و من حتی رویم نمی شد به او
بگویم که از تصور ازدواج محمد دیوانه می شوم.
حقیقت این بود که می ترسیدم. از این که آن حرف ها حقیقت داشته باشد، می ترسیدم و مدت ها
بود از روبرو شدن با واقعیت و حتی فکر کردن به آن فراري بودم. اگر باقی عمرم هم به محمد
گذشته دلبسته می ماندم، زجرش از پیدا کردن آن محمدي که نرگس می گفت، کم تر بود. گذشته
wWw.98iA.Com