0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  3:59 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٠٧
فصل چهل و دوم
همان روزها بود که بالاخره تلاش هاي مریم و ناصر ثمر داد و یک محل مناسب که با سرمایه ما
جور در می آمد پیدا شد و با کمک هاي امیر و سرمایه اي که بیش ترش از سهم خود من بود، همراه
آزیتا و نرگس و مریم که هر کدام گوشه اي از کار را تقبل کرده بودند، نزدیک سالگرد تولد بیست
و پنج سالگی ام سرانجام، مهد کودك ما که اسمش را سحر گذاشته بودیم، افتتاح شد و پناهگاه و
ماواي دیگري به جاي دانشگاه پیدا کردم، که با پناه بردن به آن سرم، را گرم کنم. تا آن جا که می
توانستم کار می کردم و خودم را خسته.از بدنم کار می کشیدم تا مبادا روحم مجال جولان پیدا کند و
دوباره فکرهاي همیشگی داغانم کند. مخصوصا که مریم چون ماه هاي اول حاملگی را می گذراند و
حالش خوب نبود،
نمی توانست زیاد کمک کند،پس من کارهاي او را به عهده گرفتم، و براي اولین بار از حس
مسئولیت سنگینی که به گردنم بود هم دچار هیجان و خستگی می شدم و هم مدیریت و مشکلات
حاصل از آن را تجربه می کردم و، به رغم همه دشواري ها، از حس شیرین توانایی اداره کردن عده
اي، غرق شادي می شدم.
وقتی بچه هاي کوچک براي اسم نویسی می آمدند، با حیرت حس می کردم به همه آن ها علاقه دارم
و دوست دارم که پیش ما شاد و راضی باشند. گهگاه مثل بچه هایی که بازي می کنند، با خودم فکر
می کردم همه این ها بچه هاي منند، بچه هایی که حالا آرزوي داشتن یکیشان را داشتم.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها