0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389  4:00 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴٠٨
این شد که روز به روز بیش تر به کارم علاقه پیدا کردم و مهد خانه دومم شد که به اندازه خانه
خودمان دوستش داشتم. همان سال بود که آزیتا براي تولدم یک قاب قشنگ و بی نهایت زیبا از
کارهاي خودش آورد.
منظره اي از یک خانه قدیمی ته کوچه اي با صفا بود که در میان درخت هایی تناور داشت و از فراز
دیوارها شاخه هاي یاس و نسترن توي کوچه ریخته بود. این منظره بی آن که شباهتی به کوچه و
خانه قبلی ما داشته باشد، مرا به یاد آن جا می انداخت و انگار عطر یاس ها را حس می کردم. این
تابلو شد زینت بخش کارم در مهد کودك.
آقاي ابهري هم به عنوان کادوي تولد در ضمن افتتاح مهد کودك برایم یک قاب رومیزي فرستاده
بود. قاب خاتمی زیبا که در میان آن با خطی طلایی رنگ این بیت نوشته شده بود:
بعد از این دست من و زلف چو زنجیر نگار
چند و چند از پی کام دل دیوانه روم
و با خطوطی مورب و در حاشیه با خطی تیره تر این بیت ها دایره وار نوشته شده بود:
گر از این منزل ویران به سوي خانه روم
دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم
زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم
نذر کردم که هم از راه به میخانه روم
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها