پاسخ به:رمان دالان بهشت
یک شنبه 26 دی 1389 4:01 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ۴١۵
داد؟! با گذشت زمان فشار مادرم بیش تر می شد. و با زمزمه هر خواستگاري یا ازدواج دوست هایم
او هم زمزمه اش را از سر می گرفت. از طرف دیگر فشار دوستانم بود که هر کدام به طریقی می
خواستند مرا سر عقل بیاورند.
مریم و آزیتا با دلیل و برهان و منطق و نرگس با نیش و کنایه و شوخی می خواستند مرا وادار به
ازدواج کنند. و تازگی ها گهگاه امیر هم، غیر مستقیم، گوشه و کنایه می زد و من مجبور بودم خودم
را به نفهمی بزنم. براي فرار از حرف ها و خودم بر دلبستگی ام به کار می افزودم و سعی می کردم
وقتم بیرون از خانه بگذرد. این جوري زمان هم، انگار دنبالش گذاشته بودند، به سرعت می گذشت.
مریم وضع حمل کرد و صاحب دختري تپل و شیرین شد که مثل عروسک پنبه اي سفید و نرم بود.
اسمش را پریا گذاشت. من حالا دو تا عشق کوچولو داشتم، یکی سحر که روز به روز بزرگ تر می
شد و حالا کم کم می توانست راه برود و توي خانه باعث سرگرمی ام بود و دیگري پریا که مثل
عروسکی جان دار توي محل کار کنارم بود. در این میان رفتن نرگس نزدیک و نزدیک تر می شد و
غصه هاي من بیش تر. به خصوص که آزیتا هم احتمالاً براي مدتی با شوهرش از ایران می رفت تا به
پیشنهاد پسر عمویش، یا همان شوهر نرگس، ببیند می توانند آن جا زندگی کنند یانه؟ قرار بود با
نرگس همسفر شوند و من دلم به اندازه دنیا گرفته بود و احساس تنهایی و غربت می کردم. یکی از
همان هفته هاي آخر توي کوه بود که دوباره آزیتا و نرگس صحبت را به من و آینده و گذشته
کشاندند و آزیتا مثل همیشه با ملایمت و نرمی زبان به نصحیت باز کرد:
wWw.98iA.Com